تبليغاتX
گفتگو از پاک و ناپاک است...

این داستان را فریدون تنکابنی در سال۱۳۴۷ نوشته است. یک نویسنده طنز نویس آن زمان این داستان کوتاه را نوشته که انعکاس وسیعی یافت و ماهها مردم آنرا می خواندند.داستان ۱۳۸۸ زهر خندی بود به آنچه ((پیکانیسم)) خوانده می شد.

در این داستان به وضوح مشخص است که دست قوی بر تولیدات اقتصادی و صنعت دست انداخته و به هیچ قیمتی نمی خواهد منافع سرشاری که شرکت های خارجی برایشان ایجاد می کند را از دست بدهند. آخر و عاقبت این کار جز تعطیلی یک به یک کارخانجات وصنایع ایران چیز دیگری نیست. آخرین خبر اینکه کارخانجاتی از جمله ITMC و... که دست به ایجاد خط مونتاژ و تولید تلفن همراه زدند با سیاستی که دولت اعمال کرد((ابتدا قرار بر این بود که جهت حمایت از تولید داخل تعرفه واردات گوشی 25% باشد که امسال این تعرفه برداشته شد.))فقط و فقط متضرضر شدند.

ناگفته نماند که اکنون و با خواندن داستان زیر به راحتی در می یابید که تولیداتی مثل سمند((که بدنه طراحی شده توسط انگلیس و قوای محرکه فرانسه را دارد. این اتومبیل را ابتدا یک شرکت انگلیسی برای کشور تایلند طراحی کرد که پس از ورشکست شدن شرکت تایلندی،انگلیس طرح را به ایران،چین و آرژانتین پیشنهاد کرد که پس از تایید درخواست ایران با کمی تغییر در ارتفاع و طول بدنه خودرو به سمند ایران تبدیل شد)) یا 206 صندوق دار((این هم داستانی مشابه دارد!قرار بود سرمایه گذاری روی پلت فرم 206 به تولید یک محصول جدید بینجامد،که دیدیم که مسئولین حرف فرانسوی ها را زمین نینداختند!))را نیز با دست گذاشتن روی نقطه ضعف تولید ملی به خورد مردم و البته با قیمت گذافی می دهند.
لازمه پیشرفت صنعت در کشورهای توسعه نیافته مثل ما اول صنعت مونتاژ است و بعد تولید. امری که در کشور ما فقط مقوله اول باقی می ماند و احیانا اگر به تولید هم رسید سالهای سال بدون پیشرفت و البته با افت کیفیت تولیدش ادامه می یابد.

الان و با گذشت سالها از نوشتن این داستان و هرچند منظور نویسنده هم آینده بوده می توان رگه هایی از واقعیت را در این داستان دید.زیرا پیکان زاییده منافع بادآورده عده ای از بزرگان بود که در شرکت ایران ناسیونال سرمایه گذاری کرده بودند. امری که به جهت سودآور بودن تا چند سال پیش هم ادامه تولید داشت.
حال هم وضع تغییر آنچنانی نکرده.عدم اجازه به مجلس جهت تحقیق و تفحص درست و کارشناسی شده و نه تحقیق سفارشی که مدتی پیش انجام شد! و عدم شفاف سازی برنامه و قیمت تمام شده و ...محصولات.
هر چند که داستان طولانی است و از حوصله شما ممکن است خارج باشد،اما حداقل تقاضا میکنم چند خط آخر آنرا حتما بخوانید.


سال ۱۳۸۸

از خواب بیدار می شوم،خسته و کسلم. احساس میکنم کمی زیاد خوابیده ام.اگر صدای رادیویی همسایه دست راست و تلویزیون همسایه دست چپی و بلندگوی مغازه الکتریکی روبروی خانه نبود،من هنوز خوابیده بودم. دست و صورتم را می شویم و از خانه بیرون می آیم.گرسنه ام.می روم توی مغازه سر خیابان تا نان و پنیری بخرم.آنجا هم صدای رادیو بلند است.و عجب آنکه تلویزیونی هم گوشه ی دیگر مغازه روشن است.با خودم می گویم: (( کی تلویزیون خریده  که ما خبر دار نشده ایم!؟))
و عجیب تر اینکه تلویزیون رنگی است.چشمهاییم را می مالم. باورم نمی شود که از خواب بیدار شده باشم.به سراغ فروشنده می روم. بالای سرش چشمم به تقویمی می 1388افتد.
خونسرد و بی قید می پرسم: ((این تقویم مال امساله؟))
جواب می دهد: (( مگه قرار بود مال پارسال باشه؟هنوز کهنه نشده. پنجاه و چهار روز دیگه وقت داره. البته خبر دارین که امسال اسفند سی روزه.))
سعی میکنم تعجب نکنم.می پرسم : ((امروز چه خبره؟))
حالا نوبت مرد است که تعجب می کند: ((جشنه؟مگه خبر ندارین!؟))
چند لحظه به تلویزیون نگاه میکنم و بعد می گوییم: ((همه اش صحبت پیکان است.))
می گوید: ((بعله دیگه.کارخونه تا حالا پنجاه میلیون ماشین ساخته. مخصوصا زور زده آخریش امروز بیرون بیاد.))
بدون اینکه جیزی بخرم از مغازه بیرون می آیم.نمی دانم چه بلایی سرم آمده است. شاید من که آن همه آرزوی خواب و خاموشی داشتم به آرزویم رسیده بودم.شاید رخداد اصحاب کهف تکرار شده است.به هر حال این جشنی است که از آن نمی توان گذشت.
به خانه می روم.پیکانم را سوار می شوم و بیرون می آیم.از همان خیابان اول راه بند است و اتومبیلها تنگ هم ایستاده اند. از کمی جلوتر صدای موسیقی می آید.سرک می کشم.کارگران کارخانه دارند به عنوان سپاسگذاری از استقبال بی نظیر مردم به آنان گل سرخهای زیبایی پلاستیکی هدیه می کنند.و دختران جوان وزیبا به عنوان حق شناسی از کارگران شریف دست به گردنشان می اندازند و به تکلف می بوسندشان.
محو این صحنه هستم که چیزی محکم به اتومبیلم می خورد و مرا تکان می دهد.پیاده می شوم. اتومبیل پشت سرم ناگهان حرکت کرده و به من خورده است.راننده پیاده می شود.خیال دارم به فحش ببندمش و با او گلاویز شوم. آخر یاد تعمیرگاه و صافکاری افتاده ام.مرد با خوشرویی به من نزدیک می شود. می خندد و سلام می کند.نام خود را میگوید و دسته چکی از جیب خود بیرون می آورد.تصور میکنم خیال دارد خسارت اتومبیل مرا بدهد.نگاه میکنم.اتومبیل من خسارت مهمی ندیده،تنها شیشه یکی از چراغهای عقب شکسته است.
می گویم: ((قابلی ندارد،چیزی نیست.خودم درستش میکنم.))
می خندد و می گوید: ((درستش می کنید!؟به حق چیزهای نشنیده.))
بعد چک را به من می دهد و می پرسد: ((چه رنگش را دوست دارید؟))
می گویم: ((خیال ندارم رنگش را عوض کنم.))
می گوید: ((بسیار خوب هر رنگی که دلتان می خواهد.مبارک است.))
از حرفهاش سر در نمی آورم. من دیوانه ام یا این مرد؟به چک نگاه می کنم:

بانک پیکان
به موجب این چک ... یک ...دستگاه پیکان مدل... رنگ...به حامل تحویل دهید.
امضا

مرد احساس می کند که روی سرم دارد شاخ در می آورد. می خندد و با مهربانی توضیح می دهد: ((دوست عزیز گویا شما تازه به این شهر آمده اید و از ترکیبات جدید خبر ندارید.شما می توانید به جای یک اتومبیل یک دسته چک ده برگی یا بیست و پنج برگی خریداری کنید.در آن صورت هر اتومبیل به نصف قیمت و شاید هم کمتر برایتان تمام خواهد شد.اگر اتومبیلتان تصادف کرد یا خراب شد همان جا بگذاریدش و به نزدیک ترین نمایندگی پیکان مراجعه کنید. یک چک می کشید و اتومبیل تازه تان را تحویل می گیرید.))
می گویم: ((وقتی اتومبیل سابقتان تعمیر شد...))
می گوید: ((موضوع تعمیر مدتهاست منتفی شده))
می پرسم: ((پس تعمیرگاهها و مکانیکی ها و کارگرانشان...))
می گوید: ((همه شده اند نمایندگی مجاز فروش پیکان...))
می گویم: ((پس حالا من با اتومبیلم چه کنم؟))
می گوید: ((نگران نباشید الان تلفن می کنم بیایند ببرندش به دریاچه حوض سلطان در قم.))
باز می پرسم: ((قم برای چه؟))
می گوید: ((دریاچه حوض سلطان گورستان پیکانهای قراضه است.))
می گویم: ((ولی اینکه قراضه نیست.))
می گوید: ((از نظر وضع درخشان اقتصادی امروز ما این پیکان قراضه شمرده می شود.))
می گویم: ((در زمان ما شوخی متداول بود که پیکان را با قوطیهای روغن نباتی...))
می گوید: ((برعکس،الان وضع اقتصادی ما چنان درخشان است که قوطی های روغن نباتی را درست با همان آهنی می سازند که پیکان مرا ساخته اند.))
می رود توی اتومبیل که تلفن کند.من هم پشت سرش.اتومبیل بزرگ و شیک و مجللی است.مرد تکمه ای قشار می دهد.در داشبورد باز می شود و تلفنی بیرون می آید.مرد شماره می گیرد.گفت و گوی مرد تمام می شود.رو به من میکند و می گوید: ((دوست عزیز شاید مایل باشید جزییات را تماشا کنید.این کلیدها را می بینید!هر کدام مخصوص چیزی است.تلفن را دیدید.این هم تلویزیون و این هم رادیو و...این هم ضبط سوت.میل دارید چیزی بگویید؟))
بی اختیار می گویم: ((به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.))
مرد می خندد و می گوید: ((آفرین. جمله مناسبی بود.گرچه کمی قدیمی شده چون امروز همان روز است و دیگر امید و آرزو نیست.))
کلید کوچک دیگری می زند: ((این هم بار کوچک من.بد نیست گلویی تر کنیم.چه میل دارید؟))
می خواهم قمپز در کنم: ((ویسکی!))
((آه متاسفم دوست عزیز.غرور ملی تان چه شده؟مدتهاست ویسکی از جانب مردم میهن پرست تحریم شده.حتی یک از کابینه ها به خاطر ویسکی سقوط کرد.آبجو میل دارید؟بهترین آبجو.مواد اولیه اش از آلمان وارد می شود بعد در تهران مونتاژش می کنند.))
می گویم: ((نه حوصله آبجو خوردن ندارم.))
می گوید: ((بسیار خوب.پس عرق،عرق کشمش دو آتشه اعلی.البته این هم ماده اولیه اش از اوکراین وارد می شود و در اینجا مونتاژش می کنند.ما امیدواریم تا سال 1390 تمامش را خودمان بسازیم.خوب با چه می خوریدش؟))
((آب علی.))
((آه.دوست عزیز،آب علی کهنه شده و ور افتاده.))
می پرسم: ((شما به چه می خوریدش؟))
می گوید: ((شوئپس.))
می گویم: ((ولی من شوئپس دوست ندارم.چیز دیگری نیست؟))
می گوید: ((متاسفم.نه اینکه من نداشته باشم.اصلا در بازار نیست.))
می گویم: ((پس آن همه نوشابه های رنگی جورواجور چه شد؟))
پاسخ می دهد: ((همه شان ورشکست شده اند.در کارخانه شان را تخته کردند.فقط شوئپس مانده.می دانید چرا؟زیرا شوئپس چشمه شادی و نشاط است.از آن گذشته شبکه ها وسیع تلویزیون فقط آگهی شوئپس پخش می کنند.))
ناچار و با دلخوری مشروبم را با شوئپس می خورم و به میزبانم می گویم: ((ببینم با مقایسه پیکان شما با پیکانهای دیگر که این اطراف است تصور نمی کنید کمی بوی اختلاف طبقاتی می آید؟))
می گوید: ((خیر.خیر.ابدا چنین چیزی نیست.درست است که پیکان انواع گوناگونی دارد از ساده ترین نوع که مال شما باشد تا لوکس ترین اتومبیل که مال من باشد. ولی موضوع اختلاف طبقاتی اصلا مطرح نیست.این موضوع علی رغم آدمهای منفی باف مدتهاست حل شده. هر کارگر ساده ای هر شاگرد بقالی می تواند پیکانی مثل مال من بخرد.گیرم باید اقساطش را کمی طولانی تر کندو اگر دلش بخواهد می تواند این کار را بکند.تنها مسئله قسط مطرح است.دوزاده،بیست وچهار،شصت و ...))
می گویم: ((صحیح!))
می گوید: ((کارگران کارخانه پیکان که دیگر نانشان توی روغن است.به جای سهمشان از سود ویژه کارخانه بهشان پیکان می دهند.))
می گویم: ((عجب!))

پیاده راه می افتیم تا کمی اطراف را به من نشان دهد. بالای یکی از ساختمان ها می خوانم: ((درایوین سینمای پیکان))
و زیر آن با خطی کمی ریزتر: ((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
به  دوستم می گویم: ((زمان پدر بزرگ من مغازه ها می نوشتند به خارج از مذهب جنس فروخته نمی شود.))
می گوید: ((هیچ می دانید این امر که ظاهرا به احساسات و غرور ملی بستگی دارد چقدر به اقتصاد ما کمک کرده؟همه توریستهای که به کشور ما می آیند مجبورند آن طرف مرز اتومبیل خود را بفروشند و این طرف مرز پیکان بخرند. با این تدبیر ساده الان پیکان جاده های پنج قاره جهان را زیر لاستیک خود در کرده است))
کنار سینما ساختمان دیگری است با این تابلو:
((درایوین ساندویچ پیکان))
((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
اتومبیلها از یک سمت وارد می شوند ساندویچ و شوئپس خود را می گیرند و از سمت دیگر بیرون می آیند و به سینما می روند.
.
.
.
((بانک پیکان))عمران سابق
((با باز کردن حساب پس انداز در این بانک از جایزه پایان ناپذیر ماهی دو پیکان استفاده کنید.))
.
.
.
بر می گردیم و می رویم به سوی سوپر مارکتی که در کنار میدان است:
پیکان امروز،پیکان جدید،پیکان سرخ،پیکان سیاه،ندای پیکان،پیکان اکونومیست و...
تصویر دو مدل از آخرین و زیباترین مدلهای پیکان روی جلد مجله دیده می شود.
روزنامه های به زبان فرانسه و انگلیسی دیده می شود: ((پیکان اینترنشنال))
و((ژورنال دو پیکان))در کنار این بساط رنگین مجله ساده تری را می بینم: ((پیکان و انسان))
از مصاحبم می پرسم: ((این دیگر چیست؟))
می گوید: ((این نشریه انجمن دوستداران پیکان است.وظیفه این انجمن حفظ و حراست پیکان و دفاع از حقوق و شخصیت آن است.مثلا اگر پیکان شما حتی وقتی که خیلی عجله دارید پنچر شد و شما عصبانی شدید و لگدی به لاستیکش زدید و گفتید:ای سگ مصب!فورا بازرس انجمن حاظر می شود و شما را جریمه می کند.حتی ممکن است بازداشت هم بشوید.اگر مست کنید و پیکان خود را به تیر چراغ برق بکوبید که دیگر بازداشت و محکومیت شما قطعی است.))
به بازدیدم ادامه می دهم:
((من و او و پیکان))
دوستم میگوید: ((این قشنگ ترین و موثرترین رمان عاشقی سالهای اخیر است.شش اتومبیل پیکان جایزه برده.))
((جایزه؟))
((بله مجلات ادبی،دانشگاه،مطبوعات،وزارت فرهنگ،همه و همه فقط پیکان جایزه می دهند.))
توی سوپرمارکت گشتی می زنیم:
((صابون پیکان بر لطافت دستهای شما می افزاید))
((تیغ پیکان هی می تراشد،هی می تراشد))
((با سس پیکان غذا خوشمزه تر است))
.
.
.
از این همه پیکان وحشت می کنم.یکی از این همه کافی است تا جگرم را سوراخ کند.
.
.
.
مدتی بین ما سکوت برقرار میشود.برای اینکه موضوع گفت و گو را تغییر داده باشم میگویم: ((راستی،یک سوال دیگردارم.حالا موتور پیکان را هم حتما خودمان می سازم.مگر نه؟))
مرد پاسخ می دهد: ((متاسفانه هنوز نه.آنچه روی این پیکانهاست موتور مسکویچ است که از روسها می خریم.))
می پرسم: ((پس ذوب آهن چه شد؟))
می گوید: ((داستانش مفصل است.خلاصه اینکه روسها هم وسط کار ول کردند و رفتند.حالا رفقای چینی خیال دارند برای مان ذوب آهن بسازند.البته پس از اینکه کار شاه لوله گاز سرتاسری تهران-پکن تمام شد که مقاطعه کارش یک کنسرسیوم امریکایی-اروپایی است!))

منبع داستان:

از ماشین دودی ناصرالدین شاه تا بنز الگانس- صفحات 416تا426-خسرو معتضد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:36 توسط آدم بیکار... |