تبليغاتX
گفتگو از پاک و ناپاک است...


1. محمود خیامی ((موسس ایران خودرو-ایران ناسیونال سابق،بانک صنعت و معدن،فروشگاههای زنجیره ای کورش-که اکنون به نام قدس شهره است)) یک میلیون پوند به حزب کارگر((شاید جالب باشد بدانید که تونی بلر انگلیسی از این حزب است)) انگلیس کمک مالی کرده است.
این خبر را از رادیو شنیدم. جزئیات آن رو هم از یکی از روزنامه های صبح ایران.
وقتی با کسانی که این خبر رو شنیده بودند برخورد می کردم،اکثرا آقای خیامی رو لعن و نفرین می کردند که ایرانی نیست و ...
همین آقای خیامی بعد از انقلاب تقاضای باز خرید((کل اموال ایشان در جریان انقلاب مصادره شد)) ایران خودرو رو به جمهوری اسلامی داد،با این تضمین که قیمت پیکان از 700 هزار تومان افزایش پیدا نکند،دست رد به سینه این ایرانی زدند. تا شرکت ایران خودرو بعد از 30 سال((البته سابقه تاسیس این شرکت بیش از اینهاست و مراد بنده بعد از انقلاب است)) خودرویش آتش بیگرید و جالب است که شریک فرانسویش که روزگاری به دنبال بازاری برای تولیداتی که روی دستش مانده بود میگشت،حالا سخن از جا گذاشتن شریک ایرانی اش میزند!
آیا حداقل کار ایران در قبال آقای خیامی یک تشکر خشک و خالی بابت اینکه پایه صنعت خودروسازی را در ایران با سرمایه خودش بنا نهاده بود نبود؟تا این فرد هنوز احساس کند که ایرانی است و کسانی هستند که واقف بر کار بزرگ اویند؟
حال با کدام دل خوش سرمایه اش را به میهنش بیاورد و با کدام تضمین؟
شاید جالب باشد بدانید که خودرو سمند که نام خودرو ملی بر آن نهاده شده در اصل یک خودرو با طراحی انگلیسی و پلت فرم و قوای پیشرانه فرانسوی است!
اما نه ببخشید! نامش ایرانی است! ســــمــــنــــد!

2. از فیلم 300 هم همگی خبر داریم.و البته هزار یک دلیل برای انکار اصالت تاریخی آن. یک دلیل به نظر من کافی است و آن اینکه ارتش یک میلیونی ایران که سازندگان فیلم دم از آن می زنند،به نسبت تعداد جمعیت ایرانیان آن زمان قابل توجیه نیست و نه امپراتوری ایران و نه هیچ امپراتوری آن زمان یک همچین نیروی نظامی را نداشتند.
حال سخن قابل بحث در این زمینه این است که آیا ایران کشوری که داعیه فیلم ساز بودن و برنده شدن "بادکنک سفید"، "رنگ خدا"و...در جشنواره کن و...می زند((که التبه در همه این فیلم ها ایران،کشوری فقیر،بی نهایت عقب مانده،بامردمی مفلوک و ساده نگر به تصویر کشیده شده است)) آیا خودش برای شناساندن تاریخ خودش به جهانیان فیلمی ساخته است؟
در جایی که ایران فیلم های "امام علی(ع)" "حضرت مریم(ع)" و ... به آن عظمت و زیبایی می سازد،آیا قادر به ساخت فیلمی در مورد تاریخ قبل از اسلام نیست؟ و شاید هم تاریخ ایران فقط در بعد از اسلام خلاصه می شود؟

3. تا به حال به نحوه نامگذاری افراد شرور در فیلم های ایرانی دقت کرده اید که اکثرا "اشکان" "ساسان" و...که همه اسامی ایرانی هستند خلاف کارند و در روبه رو"جواد" و "علی" و...خوب و متدینند؟
البته قصد بنده به هیچ وجه جسارت به اسامی دینی نبوده و نیست و قطعا این اسامی برای ما مسلمانان قداست خاصی داشته و دارد.

4. آیا صحنه های تصادفات خیابانی رو تا به حال دیده اید که هیچ کس برای نجات قربانیان حادثه کاری نمی کند و همه منتظر آمدن اورژانسی هستند که خود می دانند سرعت آمدنش با استاندارد های جهانی چقدر زیاد است؟

جالب اینجاست که با اینکه همه این ها را می دانیم،اما همه ما ایرانی ها دم از مهربان بودن،دلسوز بودن برای کشور ... می زنیم. و فکر می کنیم جهان روی شاخ های ایرانی ها می گردد و مثلا مهندسین ناسا ایرانی هستند و بلر لباس خود را از کمپانی بیژن می خرد،رولز رویسی که کمپانی تیونینگ منصوری برای یکی از شیوخ ابوظبی ساخته قیمتش به 700هزار دلار می رسد،مغز یک ایرانی را شکافته و فهمیده ایند که ایرانیان 50%بیشتر از مغزشان استفاده می کنند! مادر بزرگ جد انشتین ایرانی بوده! و ...
اما این ها هیچ دخلی به کسانی که داخل ایرانند ندارد. چرا بیهوده خود را بزرگ می کنیم و فکر می کنیم ما نژاد برتریم؟((البته درست است که این را به زبان نمی آوریم ولی با این رفتار غیر مستقیم مهر تایید بر نژاد برتری خودمان می زنیم)) در 500 سال اخیر در کدام پیشرفت چشمگیر بشر نقش داشتیم؟چرا واقعیت را نمی بینیم و بیهوده خود بزرگ بینی می کنیم؟ چرا به فکر راهی جهت باز گرداندن ایرانیان مقیم خارج نیستم و به محض شنیدن چنین خبری از آقای خیامی دم از غیر ایرانی بودن او می زنیم؟چرا فکر می کنیم در حال صنعتی شدن هستیم در حالی که خصوصا در صنعت خودرو هنوز مونتاژکاریم؟

چرا...واقعا چرا؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:18 توسط آدم بیکار... |


این عکسی است که چند روز پیش در یکی از خیابان های ... گرفته ام. مادر و پدر و پسری که کم و بیش از وضع زندگی اشان آگاهم. و کاش آگاه نبودم...در چند خط پایین وقایع آن روز را می نویسم که شاید از دید هر رهگذری بسیار عادی باشد ولی ...

نگاه مادر و پسر به دور دست های تاریک ذهنشان است، که شاید در آن آینده ای روشن را می بینند
و شاید هم گذشته و حالی که به سختی می گذرد.
به کدامین آینده نا روشن فرزندت فکر می کنی ؟
و شاید...

پسرک قیمت اجناس داخل مغازه را می پرسد،لیک می داند که حقوق ناچیز او و پدرش و مخارج زندگی مجالی را برای خرید این ها باقی نمی گذارد...
در نگاه تشنه اش به راحتی در می یابی که در حسرت چه چیزهایی است... و شاید در فکر چه چیزهایی که شاید در نگاه من و تو بسیار پیش پا افتاده باشد...
عکس العمل مادر جالب است و شاید هم اندوه بار.
مادری که سوالات پسرش را می شنود ولی کاری جز اینکه از گوشه گره زده چادرش یک اسکناس 200 تومانی مچاله به پسرش بدهد، بر نمی آید...
و پدرش...
و بسیار است ناگفته ها از این دست
بی شک در کنار شما هم اینگونه افراد هستند که با فلاکت زندگی می کنند. زندگی که کمترین توقع آن ها از آن لقمه ای نان برای سیر شدن و سقفی برای آرامش شبانه است.

می دانم که کلامم گنگ است و شاید حوصله شما را سر می برم با گفتن این حرفها...
دریغا که همیشه نمی توان آنچه را که می بینی و می شنوی به رشته تحریر در آوری!


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:18 توسط آدم بیکار... |


در زمان هخامنشیان ,اشکانیان و ساسانیان در جهان فقط دو امپراطوری وجود داشت که یکی ایران و دیگری روم بود که جهان آن زمان را به دو نیم کرده بودند و هر کدامشان بر نیمی از آن فرمانروایی میکردند.

و این داستان تا زمان حمله اعراب بیابانگرد ادامه داشت که به قول تاریخ نویسان کاش در زمان حمله اعراب دیواری بین ایران و اعراب وجود داشت که نه ایرانیان و نه اعراب قدرت عبور از آن را داشتند.

بهتره یه کم از حال اعراب اون موقع هم بدونید . این مردم تا قبل از اسلام بطور جداگانه زندگی می کردند و در حالی که از تمدن و تاریخ ایران قریب 1400 سال میگذشت اعراب هنوز در بیابانها و جاهای که مقداری آب پیدا می شد بطور قبیله ای زندگی می کردند و تعصب آنها به قبیله اشان بود و اصلا کشوری به نام عربستان وجود نداشته است! و این مردم بدوی زندگیشان در چند راس شتر یا دیگر حیوانات وچادری خلاصه  میشد و هیچ نوع تشکیلات اجتماعی و امثال هم نداشتند. و تاریخ آنها به دستور عمر و 15 سال بعد از هجرت پیغمبر به تقلید از ایرانی ها درست کردند.

اعراب فقط خطبه و شعر را بلد بودند و علم را مخصوص غیر عرب می دونستند.

در اینجا می خوام یه چند خط از زمان آخرین شاه ساسانی و انقراضش واستون بنویسم.

در سال 14 هجری (635 میلادی) عمر سفارتی مرکب از 12 نفر عرب به دربار ایران فرستاد. در ورود به تیسفون (مدائن) ظاهرشان باعث تمسخر بود ولی یزدگرد آنها را با احترام پذیرفت  و به آنها گفت:مقصودتان چیست؟

گفتند:باید اسلام را بپذیرید یا جزیه دهید!

شاه در جواب با نظر حقارت به آنها نگریست و گفت شما مردمی هستید که سوسمار می خورید و بچه های خود را می کشید.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار            عرب را بدانجا رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو                        تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

سپس در قادسیه که نزدیک محلی بود که امروز به کربلا مشهور است بین ایرانیان به فرماندهی رستم فرخ زاد و اعراب به سرکردگی سعد وقاص جنگ(البته جنگهای دیگری هم شد ولی پس از این جنگ دیگر ساسانیان قدرت نگرفتند) در گرفت و قبل از جنگ سفرایی بین دو سپاه رد وبدل شد.فردوسی سخن سفیر ایران که از طرف رستم به جانب سعد رفته را اینگونه توصیف می کند:

بمن بازگوی آنکه شاه تو کیست           چه مردی و آئین و راه تو چیست

نبرد که جوی همی دستگاه                 برهنه سپهبد برهنه سپاه

بنانی تو هم سیری و هم گرسنه          نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه

شما را به دیده درون شرم نیست         ز راه خرد مهر و آرزم نیست

بدان چهره و زاد وآن مهروخوی              چنین تابع و تخت آمدند آرزوی

و بهتر است سخن یا درد دل رستم سپهسالار ایران را هم در هنگام این جنگ بدانید:

گنهکارتر در زمانه منم                         ازیرا گرفتاد اهرمنم

دل من پرازخون شد وروی زرد               دهن خشک و لبها شده لاجورد

که تا من شدم پهلوان از میان              چنین تیره شد بخت ساسانیان

که این قادسی گورگاه من است           کفن جوشن و خون کلاه من است

                                       .

                                       .

که این خانه از پادشاهی تهیست         نه هنگام پیروزی و فرهیست

ز چارم همی بنگرد آفتاب                    کز این جنگ ما را بد آید شتاب

زبهرام و زهره ست ما را گزند               نشاید گذشتن ز چرخ بلند

 

و متن نامه ای که رستم از حال جنگ به یزدگرد می نویسد:

 

که من با سپاهی به سختی درم         به رنج و غم و شور بختی درم

رهایی نیابم سرانجام از این                خوشا باد نوشین ایران زمین

چو گیتی شود تنگ بر شهریار              تو گنج و تن و جان گرامی مدار

                                       .

                                       .

چو با تخت منبر برابر کنند                    همه نام بوبکر و عمر کنند

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر         ز اختر همه تازیان راست بهر

دریغ این سر و تاج و این مهر وداد          که خواهد شد این تخت شاهی به باد

و به نظر من پس از این جنگ ایران و ایرانی هرگز به آن شکوه و جلال قبلیش نرسید:

بر ایرانیان زار و گریان شدم                ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت     دریغ این بزرگی و این فر و بخت

کز این پس شکست آید از تازیان        ستاره نگردد مگر بر زیان

 

بعد از چند روز جنگ سختی در گرفت. اوایل چون سپاه ایران از فیل بهره می برد پیروز میدان بود ولی بعد چون اعراب با نیزه به چشم فیل ها زدند فیل ها رم کرده و بطرف سپاه ایران آمدند و صف سپاه در هم شکست و در روز چهارم تندبادی وزیده خاک میدان جنگ را به روی ایرانیان زد و اختلال بزرگی در صفوف آنها انداخت و انگار تمام اسباب برای نابودی ایران آماده بود:

چنین گشت پرگار چرخ بلند             که آید بدین پادشاهی گزند

از این زاغ ساران بی آب و رنگ        نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

نشان شب تیره آمد پدید               همی روشنایی بخواهد پرید

بالاخره ایران شکست خورد و مسلمی به نام هلال بن علقمه سر رستم را از تن جدا کرده بر نیزه زد و گفت:به خدای کعبه که من رستم را کشتم.

در این جنگ درفش کاویانی که به منزله پرچم ایران بود و نزد ایرانیان بسیار مهم بود بدست اعراب افتاد.جواهرات آن به اندازه ای بود که به پول امروزی(سال 1300 هجری شمسی)دویست هزار تومان قیمت داشته است ولی عربی که آنرا به دست آورد آنرا به پنج هزار تومان فروخت!

بعد از شکست ایران در قادسیه در سال 16 هجری قمری اعراب به سمت تیسفون حمله کردند. یزدگرد به اعراب گفت ممالک آنطرف دجله را بگیرید و صلح کنید ولی سعد قبول نکرد و اعراب به تیسفون حمله بردند.

البته یزدگرد قبل از ورود اعراب به شهر آنجا را به مقصد خراسان برای جمع آوری سپاه ترک کرده بود و مردم تیسفون(طبق شاهنامه) هنگام رفتن یزدگرد از آنجا به او گفتند:

خروشان بر شهریار آمدند              همه دیده چون جویبار آمدند

که ما را دل از بوم و آرامگاه            چگونه بود شاد بی روی شاه

همه بوم آباد و فرزند وگنج             بمانیم و با تو گزینیم رنج

زمانه نخواهیم بی تخت تو            مبادا که پیچان شود بخت تو

همه با تو آییم تا روزگار                چه بازی کند در دم کارزار

یزدگرد با چشمان گریان به آنها جواب داد:

شهنشاه مزگان پر از آب کرد         چنین گفت با نامدارن به درد

که یکسر به یزدان نیایش کنید       ستایش ورا در فزایش کنید

همه پاک پروردگار منید                همان از پدر یادگار منید

نخواهم که آید شما را گزند           مباشید با من ببد یار مند

بعد از مدتی یزدگرد با سپاهی که جمع کرده بود در جلولا با اعراب جنگ کرد ولی باز شکست خورد و سپس بعد از مدت کوتاهی اهواز- اصفهان-فارس-آذربایجان-ری و...به تصرف اعراب در آمد و یزدگرد هم در نزدیکی مرو توسط آسیابانی که فردوسی نام او را خسرو می داند به طمع لباس فاخرش کشته شد و او را در پارس دفن نمودند و این شد مبدا تسلط اعراب بر امپراطوری ایران!

چنین است رسم سرای فریب        فرازش بلند و نشیبش نشیب

بدانگه که بیدار بود بخت اوی          به گردون کشیدی فلک تخت اوی

 

پس از ورود اعراب به تیسفون از عظمت و ثروت و تجملات این شهر غرق حیرت شدند و غنایم و ذخایر بی شماری به دست آنها افتاد. اکثر اعراب طلا را نمی شناختند و کافور را نمک می دانستند.با صرف نظر از تخت و طلا و جواهرات و اشیایی قیمتی و قالی بهارستان(این قالی 300 ذرع طول و 60 ضرع عرض داشته. حاشیه های این فرش زربافت با زمرد و متن آن با جواهرات قیمتی رنگارنگ زیبا شده بود.فرش مذکور را به امر عمر قطعه قطعه کرده بین مسلمین تقسیم نمودند و یکی از این قطعه ها که بهترین نیز نبود را به 20000 درهم فروختند.این قالی طاق کسری را می پوشاند) که نزد عمر فرستاند غنایمی که مسلمین تقسیم به قدری بود که به هر کدام از اعراب به پول سال 1300 ه ق دو هزار وپانصد تومان رسید. و در صورتی که عده اعراب شصت هزار نفر بود!(150 میلیون تومان در سال 1300)

 

 

لازم به ذکره که اگر از شاهنامه استفاده شده به این خاطره که به نظر من هیچ کس مثل فردسی نتونسته در 800بیت فقط اواخر زمان سلطنت یزدگرد رو به این خوبی توصیف کنه.امیدوارم این مطالب هر چند کوتاه و اجمالی به دردتون بخوره.که بعید نمی دونم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 16:51 توسط آدم بیکار... |


مثل اینکه دوباره موضوع کاهش تعطیلات داره مطرح میشه. به نظر من این موضوع سرانجام خوشی نداره و عملا نمی تونه تعطیلات ایران رو کم کنه.
دلیل این امر هم به نظر من اینه که اصولا مردم ایران به دو گروه ملی و مذهبی(اگر نگاهی گذرا به تقویم و مناسبتهای تعطیلات بیندازید به این امر پی خواهید برد) تقسیم می شوند، که هیچ کدام از این دو گروه  هم مایل به حذف تعطیلات نخواهند بود.
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:36 توسط آدم بیکار... |