این داستان را فریدون تنکابنی در سال۱۳۴۷ نوشته است. یک نویسنده طنز نویس آن زمان این داستان کوتاه را نوشته که انعکاس وسیعی یافت و ماهها مردم آنرا می خواندند.داستان ۱۳۸۸ زهر خندی بود به آنچه ((پیکانیسم)) خوانده می شد.
در این داستان به وضوح مشخص است که دست قوی بر تولیدات اقتصادی و صنعت دست انداخته و به هیچ قیمتی نمی خواهد منافع سرشاری که شرکت های خارجی برایشان ایجاد می کند را از دست بدهند. آخر و عاقبت این کار جز تعطیلی یک به یک کارخانجات وصنایع ایران چیز دیگری نیست. آخرین خبر اینکه کارخانجاتی از جمله ITMC و... که دست به ایجاد خط مونتاژ و تولید تلفن همراه زدند با سیاستی که دولت اعمال کرد((ابتدا قرار بر این بود که جهت حمایت از تولید داخل تعرفه واردات گوشی 25% باشد که امسال این تعرفه برداشته شد.))فقط و فقط متضرضر شدند.
ناگفته نماند که اکنون و با خواندن داستان زیر به راحتی در می یابید که تولیداتی مثل سمند((که بدنه طراحی شده توسط انگلیس و قوای محرکه فرانسه را دارد. این اتومبیل را ابتدا یک شرکت انگلیسی برای کشور تایلند طراحی کرد که پس از ورشکست شدن شرکت تایلندی،انگلیس طرح را به ایران،چین و آرژانتین پیشنهاد کرد که پس از تایید درخواست ایران با کمی تغییر در ارتفاع و طول بدنه خودرو به سمند ایران تبدیل شد)) یا 206 صندوق دار((این هم داستانی مشابه دارد!قرار بود سرمایه گذاری روی پلت فرم 206 به تولید یک محصول جدید بینجامد،که دیدیم که مسئولین حرف فرانسوی ها را زمین نینداختند!))را نیز با دست گذاشتن روی نقطه ضعف تولید ملی به خورد مردم و البته با قیمت گذافی می دهند.
لازمه پیشرفت صنعت در کشورهای توسعه نیافته مثل ما اول صنعت مونتاژ است و بعد تولید. امری که در کشور ما فقط مقوله اول باقی می ماند و احیانا اگر به تولید هم رسید سالهای سال بدون پیشرفت و البته با افت کیفیت تولیدش ادامه می یابد.
الان و با گذشت سالها از نوشتن این داستان و هرچند منظور نویسنده هم آینده بوده می توان رگه هایی از واقعیت را در این داستان دید.زیرا پیکان زاییده منافع بادآورده عده ای از بزرگان بود که در شرکت ایران ناسیونال سرمایه گذاری کرده بودند. امری که به جهت سودآور بودن تا چند سال پیش هم ادامه تولید داشت.
حال هم وضع تغییر آنچنانی نکرده.عدم اجازه به مجلس جهت تحقیق و تفحص درست و کارشناسی شده و نه تحقیق سفارشی که مدتی پیش انجام شد! و عدم شفاف سازی برنامه و قیمت تمام شده و ...محصولات.
هر چند که داستان طولانی است و از حوصله شما ممکن است خارج باشد،اما حداقل تقاضا میکنم چند خط آخر آنرا حتما بخوانید.
سال ۱۳۸۸
از خواب بیدار می شوم،خسته و کسلم. احساس میکنم کمی زیاد خوابیده ام.اگر صدای رادیویی همسایه دست راست و تلویزیون همسایه دست چپی و بلندگوی مغازه الکتریکی روبروی خانه نبود،من هنوز خوابیده بودم. دست و صورتم را می شویم و از خانه بیرون می آیم.گرسنه ام.می روم توی مغازه سر خیابان تا نان و پنیری بخرم.آنجا هم صدای رادیو بلند است.و عجب آنکه تلویزیونی هم گوشه ی دیگر مغازه روشن است.با خودم می گویم: (( کی تلویزیون خریده که ما خبر دار نشده ایم!؟))
و عجیب تر اینکه تلویزیون رنگی است.چشمهاییم را می مالم. باورم نمی شود که از خواب بیدار شده باشم.به سراغ فروشنده می روم. بالای سرش چشمم به تقویمی می 1388افتد.
خونسرد و بی قید می پرسم: ((این تقویم مال امساله؟))
جواب می دهد: (( مگه قرار بود مال پارسال باشه؟هنوز کهنه نشده. پنجاه و چهار روز دیگه وقت داره. البته خبر دارین که امسال اسفند سی روزه.))
سعی میکنم تعجب نکنم.می پرسم : ((امروز چه خبره؟))
حالا نوبت مرد است که تعجب می کند: ((جشنه؟مگه خبر ندارین!؟))
چند لحظه به تلویزیون نگاه میکنم و بعد می گوییم: ((همه اش صحبت پیکان است.))
می گوید: ((بعله دیگه.کارخونه تا حالا پنجاه میلیون ماشین ساخته. مخصوصا زور زده آخریش امروز بیرون بیاد.))
بدون اینکه جیزی بخرم از مغازه بیرون می آیم.نمی دانم چه بلایی سرم آمده است. شاید من که آن همه آرزوی خواب و خاموشی داشتم به آرزویم رسیده بودم.شاید رخداد اصحاب کهف تکرار شده است.به هر حال این جشنی است که از آن نمی توان گذشت.
به خانه می روم.پیکانم را سوار می شوم و بیرون می آیم.از همان خیابان اول راه بند است و اتومبیلها تنگ هم ایستاده اند. از کمی جلوتر صدای موسیقی می آید.سرک می کشم.کارگران کارخانه دارند به عنوان سپاسگذاری از استقبال بی نظیر مردم به آنان گل سرخهای زیبایی پلاستیکی هدیه می کنند.و دختران جوان وزیبا به عنوان حق شناسی از کارگران شریف دست به گردنشان می اندازند و به تکلف می بوسندشان.
محو این صحنه هستم که چیزی محکم به اتومبیلم می خورد و مرا تکان می دهد.پیاده می شوم. اتومبیل پشت سرم ناگهان حرکت کرده و به من خورده است.راننده پیاده می شود.خیال دارم به فحش ببندمش و با او گلاویز شوم. آخر یاد تعمیرگاه و صافکاری افتاده ام.مرد با خوشرویی به من نزدیک می شود. می خندد و سلام می کند.نام خود را میگوید و دسته چکی از جیب خود بیرون می آورد.تصور میکنم خیال دارد خسارت اتومبیل مرا بدهد.نگاه میکنم.اتومبیل من خسارت مهمی ندیده،تنها شیشه یکی از چراغهای عقب شکسته است.
می گویم: ((قابلی ندارد،چیزی نیست.خودم درستش میکنم.))
می خندد و می گوید: ((درستش می کنید!؟به حق چیزهای نشنیده.))
بعد چک را به من می دهد و می پرسد: ((چه رنگش را دوست دارید؟))
می گویم: ((خیال ندارم رنگش را عوض کنم.))
می گوید: ((بسیار خوب هر رنگی که دلتان می خواهد.مبارک است.))
از حرفهاش سر در نمی آورم. من دیوانه ام یا این مرد؟به چک نگاه می کنم:

بانک پیکان
به موجب این چک ... یک ...دستگاه پیکان مدل... رنگ...به حامل تحویل دهید.
امضا
مرد احساس می کند که روی سرم دارد شاخ در می آورد. می خندد و با مهربانی توضیح می دهد: ((دوست عزیز گویا شما تازه به این شهر آمده اید و از ترکیبات جدید خبر ندارید.شما می توانید به جای یک اتومبیل یک دسته چک ده برگی یا بیست و پنج برگی خریداری کنید.در آن صورت هر اتومبیل به نصف قیمت و شاید هم کمتر برایتان تمام خواهد شد.اگر اتومبیلتان تصادف کرد یا خراب شد همان جا بگذاریدش و به نزدیک ترین نمایندگی پیکان مراجعه کنید. یک چک می کشید و اتومبیل تازه تان را تحویل می گیرید.))
می گویم: ((وقتی اتومبیل سابقتان تعمیر شد...))
می گوید: ((موضوع تعمیر مدتهاست منتفی شده))
می پرسم: ((پس تعمیرگاهها و مکانیکی ها و کارگرانشان...))
می گوید: ((همه شده اند نمایندگی مجاز فروش پیکان...))
می گویم: ((پس حالا من با اتومبیلم چه کنم؟))
می گوید: ((نگران نباشید الان تلفن می کنم بیایند ببرندش به دریاچه حوض سلطان در قم.))
باز می پرسم: ((قم برای چه؟))
می گوید: ((دریاچه حوض سلطان گورستان پیکانهای قراضه است.))
می گویم: ((ولی اینکه قراضه نیست.))
می گوید: ((از نظر وضع درخشان اقتصادی امروز ما این پیکان قراضه شمرده می شود.))
می گویم: ((در زمان ما شوخی متداول بود که پیکان را با قوطیهای روغن نباتی...))
می گوید: ((برعکس،الان وضع اقتصادی ما چنان درخشان است که قوطی های روغن نباتی را درست با همان آهنی می سازند که پیکان مرا ساخته اند.))
می رود توی اتومبیل که تلفن کند.من هم پشت سرش.اتومبیل بزرگ و شیک و مجللی است.مرد تکمه ای قشار می دهد.در داشبورد باز می شود و تلفنی بیرون می آید.مرد شماره می گیرد.گفت و گوی مرد تمام می شود.رو به من میکند و می گوید: ((دوست عزیز شاید مایل باشید جزییات را تماشا کنید.این کلیدها را می بینید!هر کدام مخصوص چیزی است.تلفن را دیدید.این هم تلویزیون و این هم رادیو و...این هم ضبط سوت.میل دارید چیزی بگویید؟))
بی اختیار می گویم: ((به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.))
مرد می خندد و می گوید: ((آفرین. جمله مناسبی بود.گرچه کمی قدیمی شده چون امروز همان روز است و دیگر امید و آرزو نیست.))
کلید کوچک دیگری می زند: ((این هم بار کوچک من.بد نیست گلویی تر کنیم.چه میل دارید؟))
می خواهم قمپز در کنم: ((ویسکی!))
((آه متاسفم دوست عزیز.غرور ملی تان چه شده؟مدتهاست ویسکی از جانب مردم میهن پرست تحریم شده.حتی یک از کابینه ها به خاطر ویسکی سقوط کرد.آبجو میل دارید؟بهترین آبجو.مواد اولیه اش از آلمان وارد می شود بعد در تهران مونتاژش می کنند.))
می گویم: ((نه حوصله آبجو خوردن ندارم.))
می گوید: ((بسیار خوب.پس عرق،عرق کشمش دو آتشه اعلی.البته این هم ماده اولیه اش از اوکراین وارد می شود و در اینجا مونتاژش می کنند.ما امیدواریم تا سال 1390 تمامش را خودمان بسازیم.خوب با چه می خوریدش؟))
((آب علی.))
((آه.دوست عزیز،آب علی کهنه شده و ور افتاده.))
می پرسم: ((شما به چه می خوریدش؟))
می گوید: ((شوئپس.))
می گویم: ((ولی من شوئپس دوست ندارم.چیز دیگری نیست؟))
می گوید: ((متاسفم.نه اینکه من نداشته باشم.اصلا در بازار نیست.))
می گویم: ((پس آن همه نوشابه های رنگی جورواجور چه شد؟))
پاسخ می دهد: ((همه شان ورشکست شده اند.در کارخانه شان را تخته کردند.فقط شوئپس مانده.می دانید چرا؟زیرا شوئپس چشمه شادی و نشاط است.از آن گذشته شبکه ها وسیع تلویزیون فقط آگهی شوئپس پخش می کنند.))
ناچار و با دلخوری مشروبم را با شوئپس می خورم و به میزبانم می گویم: ((ببینم با مقایسه پیکان شما با پیکانهای دیگر که این اطراف است تصور نمی کنید کمی بوی اختلاف طبقاتی می آید؟))
می گوید: ((خیر.خیر.ابدا چنین چیزی نیست.درست است که پیکان انواع گوناگونی دارد از ساده ترین نوع که مال شما باشد تا لوکس ترین اتومبیل که مال من باشد. ولی موضوع اختلاف طبقاتی اصلا مطرح نیست.این موضوع علی رغم آدمهای منفی باف مدتهاست حل شده. هر کارگر ساده ای هر شاگرد بقالی می تواند پیکانی مثل مال من بخرد.گیرم باید اقساطش را کمی طولانی تر کندو اگر دلش بخواهد می تواند این کار را بکند.تنها مسئله قسط مطرح است.دوزاده،بیست وچهار،شصت و ...))
می گویم: ((صحیح!))
می گوید: ((کارگران کارخانه پیکان که دیگر نانشان توی روغن است.به جای سهمشان از سود ویژه کارخانه بهشان پیکان می دهند.))
می گویم: ((عجب!))
پیاده راه می افتیم تا کمی اطراف را به من نشان دهد. بالای یکی از ساختمان ها می خوانم: ((درایوین سینمای پیکان))
و زیر آن با خطی کمی ریزتر: ((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
به دوستم می گویم: ((زمان پدر بزرگ من مغازه ها می نوشتند به خارج از مذهب جنس فروخته نمی شود.))
می گوید: ((هیچ می دانید این امر که ظاهرا به احساسات و غرور ملی بستگی دارد چقدر به اقتصاد ما کمک کرده؟همه توریستهای که به کشور ما می آیند مجبورند آن طرف مرز اتومبیل خود را بفروشند و این طرف مرز پیکان بخرند. با این تدبیر ساده الان پیکان جاده های پنج قاره جهان را زیر لاستیک خود در کرده است))
کنار سینما ساختمان دیگری است با این تابلو:
((درایوین ساندویچ پیکان))
((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
اتومبیلها از یک سمت وارد می شوند ساندویچ و شوئپس خود را می گیرند و از سمت دیگر بیرون می آیند و به سینما می روند.
.
.
.
((بانک پیکان))عمران سابق
((با باز کردن حساب پس انداز در این بانک از جایزه پایان ناپذیر ماهی دو پیکان استفاده کنید.))
.
.
.
بر می گردیم و می رویم به سوی سوپر مارکتی که در کنار میدان است:
پیکان امروز،پیکان جدید،پیکان سرخ،پیکان سیاه،ندای پیکان،پیکان اکونومیست و...
تصویر دو مدل از آخرین و زیباترین مدلهای پیکان روی جلد مجله دیده می شود.
روزنامه های به زبان فرانسه و انگلیسی دیده می شود: ((پیکان اینترنشنال))
و((ژورنال دو پیکان))در کنار این بساط رنگین مجله ساده تری را می بینم: ((پیکان و انسان))
از مصاحبم می پرسم: ((این دیگر چیست؟))
می گوید: ((این نشریه انجمن دوستداران پیکان است.وظیفه این انجمن حفظ و حراست پیکان و دفاع از حقوق و شخصیت آن است.مثلا اگر پیکان شما حتی وقتی که خیلی عجله دارید پنچر شد و شما عصبانی شدید و لگدی به لاستیکش زدید و گفتید:ای سگ مصب!فورا بازرس انجمن حاظر می شود و شما را جریمه می کند.حتی ممکن است بازداشت هم بشوید.اگر مست کنید و پیکان خود را به تیر چراغ برق بکوبید که دیگر بازداشت و محکومیت شما قطعی است.))
به بازدیدم ادامه می دهم:
((من و او و پیکان))
دوستم میگوید: ((این قشنگ ترین و موثرترین رمان عاشقی سالهای اخیر است.شش اتومبیل پیکان جایزه برده.))
((جایزه؟))
((بله مجلات ادبی،دانشگاه،مطبوعات،وزارت فرهنگ،همه و همه فقط پیکان جایزه می دهند.))
توی سوپرمارکت گشتی می زنیم:
((صابون پیکان بر لطافت دستهای شما می افزاید))
((تیغ پیکان هی می تراشد،هی می تراشد))
((با سس پیکان غذا خوشمزه تر است))
.
.
.
از این همه پیکان وحشت می کنم.یکی از این همه کافی است تا جگرم را سوراخ کند.
.
.
.
مدتی بین ما سکوت برقرار میشود.برای اینکه موضوع گفت و گو را تغییر داده باشم میگویم: ((راستی،یک سوال دیگردارم.حالا موتور پیکان را هم حتما خودمان می سازم.مگر نه؟))
مرد پاسخ می دهد: ((متاسفانه هنوز نه.آنچه روی این پیکانهاست موتور مسکویچ است که از روسها می خریم.))
می پرسم: ((پس ذوب آهن چه شد؟))
می گوید: ((داستانش مفصل است.خلاصه اینکه روسها هم وسط کار ول کردند و رفتند.حالا رفقای چینی خیال دارند برای مان ذوب آهن بسازند.البته پس از اینکه کار شاه لوله گاز سرتاسری تهران-پکن تمام شد که مقاطعه کارش یک کنسرسیوم امریکایی-اروپایی است!))
منبع داستان:
از ماشین دودی ناصرالدین شاه تا بنز الگانس- صفحات 416تا426-خسرو معتضد
جرقه نوشتن این پست را دوستی زد که اصرار داشت ایران در اواخر حکومت محمد رضا شاه سریعا در حال صنعتی شدن بود!
در این پست برخلاف سایر پست ها می خواهم بدون مقدمه سر اصل مطلب بروم!!!
تصور ساخت کارخانه های صنعتی،سدها،پتروشیمی و ...در دهه های آخر حکومت پهلوی ذهن ها را به سمتی سوق می داد که ایران به سرعت در حال صنعتی شدن است. حال آنکه اگر بخواهیم خوش بینانه به این قضیه نگاه کنیم محمدرضا شاه جهت توسعه ایران راه را به غلط می پیمود.
با آنکه هدف شاه توسعه سریع اقتصادی بود اما وی قدم های لازم برای رسیدن به آن را هرگز جدی نمی گرفت و با سنگ اندازی مانع پیشرفت می شد. در اصل شاه هم موافق توسعه سریع اقتصادی بود و هم مایل نبود دست خود و اطرافیانش از منابع مالی سرشار کوتاه شود. پس بیشتر درپی کارهای بود که حداقل منابع مالی خود و اطرافیان را تامین کند. بطوریکه دارایی شاه و اطرافیانش را 5 تا 10 میلیارد دلار در داخل و خارج از کشور تخمین زدند.
شاه حتی با تمایلی که به توسعه اقتصادی داشت اما در عمل با سرنگون کردن دولت امینی،ابولحسن ابتهاج،سنگ اندازی در اصلاحات ارضی((هر چند این برنامه از برنامه های امینی بود ولی شاه پس از اینکه متوجه مخاطرات اعمال امینی برای خود شد با جلب نظر امریکا جهت سرنگونی دولت امینی،قول داد که خودش همه اصلاحات مد نظر امینی را انجام دهد، که بعد از انتخابات ریاست جمهوری امریکا این مقوله به فراموشی سپرده شد))((لازم به ذکر است که دولت امریکا مصادف با اوایل سلطنت محمد رضا شاه متوجه حرکتهای مردمی در بعضی کشورهای عقب مانده شد که مردم این کشورها علت بدبختی خود را عدم پیشرفت و توسعه اقتصادی می دانستند. پس امریکا در ظاهر شروع به کمک به این گونه دولتها کرد تا خشم مردمی فروکش کند)) باعث بیش از بیش عقب ماندگی کشور شد. هر چند در ظاهر و با وجود کارخانه های صنعتی ایران در حال صنعتی شدن بود. اما صنعتی که تولیداتش خریدار خارجی نداشت و نیروی ماهر هم جهت کار با این صنایع وجود نداشت.
بخشی از تمایل محمد رضا شاه و امریکا به توسعه اقتصادی ایران مربوط به حوادث اواخر سالهای 1340 بود که به علت وضع وخیم اقتصادی کشور و بیکاری 20% باعث خشم مردم شده بود. هر لحظه بیم از دست رفتن منافع امریکا و شاه در کشور می رفت و نیز خطر سقوط کشور به دامن شوروی کمونیست نیز از طرف امریکا احساس می شد. پس امریکا برخلاف میلش و به جهت اینکه مقداری ثبات سیاسی و اقتصادی در ایران ایجاد کند شروع به پرداخت وام و کمک های بلاعوض به ایران کرد.
امریکا در اواخر سالهای 1340 و پس از اوضاع نا به سامان ایران- که باعث عدم ثبات در کشور ایران و در نهایت عدم ثبات پایگاه امریکا در منطقه می گردید- در پی یافتن شخص مناسب دیگری به جای شاه بود که موفق به پیدا کردن شخص مورد نظری نشد،سپس به شاه هشدارهای را در خصوص مقابله با فساد اداری و ...دادند تا شاه با مقابله با فساد بیش از این باعث به هدر رفتن منابع فروش نفت و مخصوصا کمک های مالی امریکا نشود که در نهایت منجر به نارضایتی عموم مردم گردد.
شاه حتی برخلاف کره جنوبی - به عنوان مثال بارزی که اکثر اقتصاد دانان ایران را به جهات مشترکات زیاد در این مقوله با کره مقایسه می کنند - که به سمت افزایش بخش خصوصی در اقتصاد بود،سال به سال باعث کم شدن سهم بخش خصوصی در اقتصاد و افزایش دست دربار و دولت در اقتصاد کشور می شد بطوریکه میزان سرمایه گذاری بخش خصوصی در صنعت که در سال 1342 معادل 59%بود به 39%در سال 1353 رسید.
در این بین و با توجه ویژه ای که امریکا و شاه به توسعه پیدا کرده بودند،بر آن شدند تا با ورود تکنولوژی سرمایه بر- که برخلاف نظر همه اقتصاددانان است،بطوریکه در کشورهای هم رده ایران که اکنون به توسعه دست یافته اند اول صنایع کاربر به رشد و توسعه بالا رسید و بعد به سراغ صنایع سرمایه بر رفتند و در اصل شروع هر کشور جهت توسعه به سمت صنایع سرمایه بر در اصل مانند طبل تو خالی است! کشوری که ابتدا تولیدات بومی خود را به درجه ای نمی رساند که قادر به رقابت در بازارهای بین المللی باشد،چرا باید دست به واردات ماشین آلات صنعتی روز بزند و بخواهد کالایی تکنولوژی تولید کند که به علت 1-عدم داشتن نیروی کار ماهر لازم و 2-عدم قدرت رقابت در بازارهای بین المللی، قدرت رقابتی ندارد و فقط باعث اتلاف سرمایه از یک سو و از سوی دیگر نابودی تدریجی صنایع بومی به علت عدم توجه لازم می گردد- به ظاهر باعث ایجاد شکوفایی اقتصاد شوند. کاریکاتوری که ایران را شبیه کشورهای نیمه صنعتی می کرد!
هر چند در ظاهر ایران در حال پیشرفت بود اما باطن این حرکت چیزی جز فروش تکنولوژی عقب افتاده کشورهای غربی به ایران نبود.
مجموع این کارها و عدم توجه شاه به بخش کشاورزی و صنعت(به شکل علمی) - به جهت عدم وجود نیروی تحصیلکرده - باعث شد این دو بخش به کلی عقب بماند. در ثانی باعث مهاجرت بی رویه روستاییان به شهر و افزایش جمعیت شهرهای بزرگ شد. روستاییانی که به شهر ها می آمدند به این علت که سواد نداشتند یا کم سواد بودند و نیز در روستا منبع در آمدی نداشتند،در شهر نیز به کار گماشته نمی شدند. پس در حاشیه شهرها باعث ایجاد حلبی آبادها می شدند و نیز به کارهایی دست فروشی،کارگر ساختمان،فروش بلیط بخت آزمایی و ... می پرداختند. کاری که نه امنیت شغلی داشتند و نه امنیت زندگی . دولت هم به علت غیرقانونی بودن حلبی آباد ها هر لحظه تهدید به تخریب حلبی آبادها می کرد.
کاری که کره جنوبی و دیگر کشورهای پیشرفته صنعتی درست در صنایع مقابل این رویکرد شاه و امریکا انجام دادند.کره جنوبی ابتدا به توسعه بخش کشاورزی و کاربر-صنایع سنتی-پرداخت و پس از رشد قابل توجه در این زمینه و با سود حاصل ازصادرات آنها و در کنار تربیت نیروی کار آمد صنعتی اقدام به ورود تکنولوژی سرمایه برکرد. کاری که برعکس ایران در کنار ورود تکنولوژی خود نیز به ارتقا آن کمک کرد.
شاه توجه لازم به زیر ساخت های اقتصادی به عنوان اولین عامل توسعه نداشت. گاهی اوقات تا شش ماه کشتی ها برای تخلیه بارشان در بندرهای ایران معطل می شدند. و این به دلیل ناکافی بودن بندرها،نبودن کادر فنی لازم و کهنه بودن سیستم بارگیری و تخلیه کالا بود. کالای تخلیه شده نیز تا مدت مدید زیر آفتاب و باران باقی می ماند و آسیب می دیدند. در بندر خرمشهر از 12هزار تن باری که روزانه تخلیه می شد فقط 9000 تن به انبار می رفت و مابقی زیر آفتاب و باران می ماند. این در حالی بود که ایران سالانه یک میلیارد و پانصد میلیون دلار برای کرایه معطلی کشتی ها می داد.
در سال 1354، 8000 کامیون برای حمل و نقل خریداری شد که به علت نبودن راه مناسب و نیز عدم وجود راننده تعلیم دیده به ناچار از هند،کره جنوبی و پاکستان راننده استخدام کردند. جاده های ایران ظرفیت پذیرش کامیون های موجود را نداشت و پرسنل کافی هم نبود پس هزاران کامیون در انتظار راننده در بیابان های ایران از بین رفت.
او این مرحله از توسعه اقتصادی را تمدن بزرگ نامیده بود. تمدن بزرگ شاه جامعه جدیدی را نوید می داد که در آن صنعتی شدن در اوج قرار دارد،جامعه کاملا شهر نشین شده ،روستاییان تنها25% از جمعیت کشور را تشکیل می دهند.تقریبا همه کس جز شاه با توجه به امکانات موجود،توان مدیریتی نازل بر مدیران ،وضعیت زیرساختها،نهادهای نامکفی و نا کار آمد آموزشی ،نبودن توان تکنولوژیک کشور و از همه مهم تر بی تفاوتی مردم در برابر حکومت و غیره می دانسنتد که بر آوردن این آرزو جز محالات است. ویلیام سولیوان سفیر امریکا در ایران با توجه به عوامل گفته شده در مورد رسیدن به چنین اهدافی شک داشت بلکه به درستی مطمئن بود که چنین رویایی به کابوس بدل خواهد شد.او سعی کرد از طریق مشاوران درجه اول شاه وی را به منطقی فکر کردن وادارد. به گفته این دیپلمات برنامه ریزان ارشد اقتصادی هم به توجه به تنگناهای اقتصادی و مشاورهای بین المللی که داشتند از خطرات رویاهای شاه آگاه بودند اما جرات مطرح کردن آنرا نداشتند. مرغ یک پای شاه سرانجام کار دستش داد و به جای رساندن به دروازه تمدن بزرگ سقوط شتابان را به وی نشان داد.
محمد رضا شاه در جایی در می نویسد:
"من به شدت تحت تاثیر ژنرال دوگل بودم و وقتی او درباره فرانسه سخن می گفت می دیدم همان آرزوهای را بیان می کند که من برای کشورم در سر می پروراندم"
اولین اقدام اصولی و عقلانی جهت پیشرفت اقتصادی را در سال 1333 ابولحسن ابتهاج که رئیس سازمان برنامه(برنامه و بودجه) بود انجام داد.ابتهاج با کمک تیمی از اقتصاددانان ایرانی که از دانشگاههای امریکا فارغ التحصیل شده بودندو کمک های فکری و سازمانی بانک جهانی،و برخی موسسات پژوهشی برنامه های برای توسعه اقتصاد کشور طراحی کرد. ابتهاج معتقد بود که کار وزارتخانه ها اجرای سیاست هایی است که سازمان برنامه تنظیم می کند.این موضوع باعث برخورد جدی بین سازمان برنامه و وزارتخانه ها شد،شاه هم با نظر وزرا موافق بود و فکر ابتهاج را جاه طلبانه می دانست. سرانجام ابتهاج در 1338 کناره گیری کرد.
با این وضع باز شاه به جای پرداختن به زیرساختهای اقتصادی،در ظاهر در حال پیشرفته کردن ایران بود!
راز موفقیت در توسعه،جذب قدم به قدم تکنولوژی است و این کار تنها از طریق نیروی کار بومی امکان پذیر است.
منبع:
بررسی مقایسه ای توسعه اقتصادی در ایران و کره جنوبی 1341-1357
محمد امجد
((ما سابقه ۲۵ قرن استقلال و شاهنشاهی داریم و این سابقه ممتد به ما نیروی ملی خاصی داده است که شکست ناپذیر است))
تاریخ بر دروازه ایستاده است!
به بهانه 29 مهر ماه(روز صادرات) ترجیح دادم من هم چند خطی بنویسم. روزی که صدا و سیما صبحت آنچنانی از افزایش صادرات به 5 میلیارد دلار می کند. روزی که جوایزی به صادر کنندگان نمونه اعطا می شود و این خبر بارها و بارها از صدا و سیما پخش و پوشش داده می شود.
اما دریغ از نشان دادن واقعیات پشت پرده! هر چند در پست های قبلی هم عنوان کردم که رسانه های جمعی کشور و در راس آنها صداو سیما به عنوان یکی از ارکان اصلی و همچنین رسانه ای که پرمخاطب ترین رسانه هاست فقط وفقط مانند بقیه کارهای این دولت خوب ها را می بیند و بدها را نه! یا شاید هم ترجیح می دهند بد ها را نبینند تا دولت مهرورزتر جلوه کند!!!
هر چند که همه این ها تیشه به ریشه خودمان است...انگار سردمداران حکومت ایرانی نیستند!
صادرات همیشه یکی از مظلوم ترین مظلوم ها بوده است. آمار ارائه شده دولت صادرات را رو به رشد نشان می دهد و هر سال خبر از رشد فلان درصدی می دهد...اما هیچ وقت هم همزمان واردات 20 میلیارد دلاری را عنوان نمی کنند تا مخاطب باز هم در حبابی از اخبار خوش که اطرافش را گرفته محبوس بماند. یعنی تراز بازرگانی ما منفی 15 میلیارد دلار است(یعنی ما 15 میلیارد دلار واردات بیش از صادراتمان داشته ایم). حال این افزایش صادارت در مقابل سیل واردات بی رویه به چشم می آید؟
در مقابل دولت به جای ازاد گذاشتن نرخ ارز،آنرا ثابت نگه داشته تا از طرفی راه واردات بی رویه با نرخ ثابت ارز را باز گذاشته و در آن روی سکه با اتکا به فروش نفت و تامین بودجه کشور از این راه باعث افزایش تورم و به نوبه خود افزایش بهای تمام شده محصول تولیدی ایرانی می شود. تولید کننده ایرانی نیز در مواجهه با افزایش نرخ مواد اولیه،هزینه کارگر و ...مجبور به کاهش کیفیت محصول تولیدی برای رقابت با اجناس خارجی است. در این تنگنا دیگر مجالی برای صادرات حساب شده باقی نمی ماند. بگذریم از صادرات بعضی کالاهای صنعتی به برخی کشورها مثل عراق و افغانستان که فقط به دلیل نزدیکی بازار و نیز آشفتگی اوضای این کشورها انجام می پذیرد که این بازار هم در دراز مدت و با ورود کالاهای کره ای و ...از دست ایران خارج خواهد شد.

در حالی که تراز مالی چین تنها در یک ماه(دقت کنید فقط یک ماه!) گذشته امسال مثبت 23 میلیارد دلار بوده و ذخیره ارزی این کشور هم به بیش از 1000 میلیارد دلار رسیده است، دولت ما با این تراز منفی 15 میلیاردی و تمام کردن صندوق ذخیره ارزی دل هر انسان وطن دوستی را شاد می کند!و قطعا به شعار ریئس جمهور محترم قبل از انتخابات که دم از آوردن پول نفت سر سفره های مردم سخن می راند می رسند!
جالب این جاست که قسمت اعظم صادرات ما نیز محصولات پتروشیمی بوده است که در واقع در ادبیات صادراتی جهان کلیه محصولات پتروشیمی جزء صادرات نفتی محسوب می شوند. بقیه اقلام صادراتی هم فرش،پسته،زعفران،خاویار،مواد معدنی خام و ...است که جای خالی اقلام صنعتی که در این دنیا حرف اول را در صادرات می زند حس می شود. رشد صادرات وقتی رخ می دهد که تولید کنند داخلی قدرت رقابت با تولید کننده خارجی را پیدا کند.
متاسفانه این اواخر رشد قیمت نفت هم در بازارهای جهانی رمق اقتصاد بیمار ما را گرفته است.هر چند که به نظر عموم این افزایش برای ما خبر خوبی است اما بد نیست بدانید اولین ضرر افزایش قیمت نفت را کشورهای تولید کننده جهان سوم می کنند، چون در قبال فروش انرژی گران به کشورهای پیشرفته مجبور به خرید کالاهای صنعتی به قیمت گران تر از گذشته از آنها هستیم.
می ترسم وقتی به فکر بیفتند که:
بهار آمد،پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته،ماهی مرده بود اما
زمین
توپ
بازی خداست
تاریخ بر دروازه ایستاده است
و زندگی
گلی به سر هیچ کس نمی زند
این بازی برنده ای نخواهد داشت
محمد کاظم حسینی
دعای امیدواری صبحانه بیچارگان!
در ابتدا عنوان کنم که من نه به دولت حاکم امروز و نه رژیم های گذشته هیچ ارادتی ندارم. هر چند که قصد نداشتم دیگر اینجا بنویسم. اما خواندن مطلبی در جایی من را مصمم کرد که ادامه بدهم. هر چند می دانم مطالب من بازدید زیادی ندارد اما حتی اگر بتوانم یک نفر را به تفکر وادارم تا کورکورانه نه از این حکومت و نه از رژیم شاه حمایت کند کار بزرگی به نظر خودم انجام داده ام.هر چند که خود من یکی از منتقدان این دولت هستم.
بهتر است در ابتدا توضیحی مختصر بدهم. محمد رضا شاه کتاب خاطراتی دارد به نام "پاسخ به تاریخ" که به چندین زبان دنیا و از جمله فارسی ترجمه شده است. مطمئنم کسانی که واقعا ایران را دوست دارند متعجبند که چرا شاهی که این همه دم از دوستداری ایران می زد چرا کتابش را به فارسی ننوشت؟ حداقل کاری که می توانست در مورد ایرانی که به نظر خودش داشت از بین می رفت انجام دهد. بله....کتاب پاسخ به تاریخ به قلم محمد رضا شاه و به زبان انگلیسی نگاشته شد و سپس به فارسی ترجمه شد.
در جای جای کتاب متاسفانه مطالبی را خواندم که شخصا به خاطر داشتن چنین زمامداری برای ایران بسیار ناراحت شدم.
مدتی پیش قصد داشتم دیگر در این وب ننویسم. پست خداحافظی را هم نوشتم. اما به طور اتفاقی مطلبی را جایی خواندم که برایم واقعا خواندنش سخت بود. پست خداحافظی را پاک کردم و به خودم قول دادم دوباره همین جا بنویسم.
امیدوارم بعد از خواندن این پست قضاوت شایسته و بی طرفانه ای بکنید.هر چند که در زمان حال نیز از این دست افراد در پست و مقام ها کم نداریم.
این پست را بیشتر به خاطر جواب به وب "با هم باشیم" نوشتم. خواندنش برایم سخت بود و ناراحت کننده.
این وب در پیوندهایم قرار دارد. مطلب با هم باشیم را هم می توانید از اینجا بخوانید:
http://mer3deh.blogfa.com/post-5.aspx
در اینجا قصد دارم جوابی در خور به یکی از پست های این وبلاگ داده باشم تا یک طرفه این کتاب و یا خود محمد رضا شاه را تحسین نکند و به یاد داشته باشد که نه آن زمان و نه اکنون مدینه فاضله ای نبوده است که ...

تمام نوشته های که در کوتیشن(") قرار دارند عینا از کتاب نقل شده است.
شاه در مقدمه کتابش نوید ایرانی مترقی از همه جهات می داده است.در صورتی که وقایع آن سالها همه چیز را برعکس گفته های شاه نشان می دهد. مانند خفقان مطبوعاتی سالهای 1350 تا 1357، وضعیت اسف بار بهداشت(به جز چند شهر بزرگ کشور) و ... شاهی که دم از حرکت بسوی پیشرفت می کرد در کشور تحت حاکمیتش اکثر روستاها و شهرها از ابتدایی ترین امکانات مانند آب و برق و گاز بی بهر بودند( هر چند که دولت حاکم نیز این مورد را دست آویز خود قرار داده و انگار فراموش کرده که در سال 2007 زندگی می کنیم و در سالگرد پیروزی انقلاب سخن از برق دار کردن فلان شهر یا روستا می دهد!!!)
وضعیت آموزش که اکثر مردم کشور خصوصا کارگران و روستاییان بی سواد بودند. وابستگی کلیه صنایع کشور به خارجیان که البته نباید نقش دلال بازی شاه با شرکت های خارجی را نیز بدون توجه رها کرد.
شاه در همین مقدمه می گوید "...بنیان حاکمیت کشور بر یک دموکراسی واقعی استوار باشد"
کدام دموکراسی؟ شاید هم منظور شاه از دموکراسی فقط رقاص خانه ها و کاباره ها و ...باشد!! که باز هم می توان وضعیت اسف بار مطبوعات آن سالها را مد نظر قرار داد و نیز نقش ساواک در سرکوب مردم ناراضی از حکومت.
در جای دیگری شاه می گوید: "کوروش نه تنها دشمنان خود را می بخشید،بلکه گاه به آنها اعتماد می کرد و مناصب حساس را به عهده آنها می گذاشت. و به این ترتیب مشخص می شود که چرا به کوروش لقب آزاد کننده قومها داده اند. این البته شیوه ای است که با خصلت ایرانیان همساز بوده و همه پادشاهان ایران نیز چنین سیاستی داشته اند"
شاه در این قسمت خود را یکی از همین پادشاهان جا زده است. حال روشن است که در زمان ایشان چگونه مخالفان شاه به زندان افکنده می شدند و چگونه توسط عناصر ساواک شکنجه می شدند. وضع به گونه ای بود که شاهی که دم از بخشندگی دشمنان خود می زند در اواخر حکومت خود حتی به سر سپردگان خود نیز رحم نکرد.نمونه اش سرهنگ نصیری رئیس سابق ساواک بود که اول او را به زندان افکند و بقیه را نیز حتی موقع فرار از کشور از زندان آزاد نکرد!
"سیاست کشور ما اگر بتوان نام سیاست را در مورد آن به کار برد در سفارتخانه های روسیه و انگلیس تنظیم می شد...یادداشت های سیاسی آنها جنبه دستور داشت و البته بلافاصله هم توسط ما به مرحله اجرا در می آمد"
شاه این ها را در مورد زمان قاجار می گوید و با نفرت از این زمان و اینکه چگونه زیر یوغ بیگانه بودیم یاد می کند. حال آنکه خود شاه و کشور زیر نظر مستقیم انگلیس و خصوصا امریکا بود.
حتی زمان شروع سلطنتش را نیز امریکایی ها وانگلیسی ها با بر کناری رضا شاه تعیین کردند. و یا با خواندن خاطرات ژنرال هایزر به روشنی به این نکته می رسید که شاه در زمان خروجش از کشور مستقیم از امریکا دستور می گرفت و نیز اینکه کل ژنرالهای کشور زیر نظر هایزر بودند.
درجایی محمد رضا شاه از قول پدرش یاد می کند که " رضاشاه پدرم از اوضاع بد ایران سخت ناراحت بود .... و نیز به خاطر بعضی قراردادهای ننگینی که قبل از پدرم بسته شده بود دائم در فکر بود..."
انگار خود شاه قرارداد ننگین کاپتالاسیون که در زمان خودش به تصویب رسید را فراموش کرده است!
در جای دیگری:
"در زمان سلطنت ما تمام سنگهای زینتی و جواهرات و قرائن که خریداری یا هدیه می گرفتیم در بانک مرکزی قرار داده می شد،چون این قرائن مال تمام مردم ایران بود."
در صورتیکه شاه پس از خروج از کشور مقدار قابل توجهی دارائی های مملکت و نیز اشیا عتیقه و...را توسط خودش و سپس دیگر عناصر رده بالای رژیمش از کشور خارج کرد..
"به غلط در مورد رضا شاه گفته اند که اعتقادی به مذهب نداشته است.در حالی که او یک مومن واقعی بود چناچه من هستم"
انگار دومین و آخرین شاه پهلوی واقعه کشف حجاب پدرش را فراموش کرده بود و نیز شرب خمر خودش را! شاید هم تعبیر جدید از دین این بینش را در محمد رضا شاه به وجود آورده بود!
شاه بارها در کتاب خود به بهانه های مختلف صحبت از نیروی معنوی می کند که او و پدرش را در مقابل سوقصدها و ناملایمات محافظت می کرده. از جمله اینکه چندین بار حضرت علی و ابولفضل را در خواب خود دیده است!(حال فرض کنیم دیده باشد. اما این امر مرسومی نیست که کسی این گونه خواب ها را خودش عنوان کند و رسم است که مریدان بعد از مرگ این مسائل را عنوان می کنند)
و ماجرای مظحک دیگر اینکه:
"روزی پدرم رضا شاه قبل از اینکه به شایستگی به قدرت برسد از ظلمی که به ایرانی میشد و نیز وضع مملکت در زمان قاجار به ستوه آمد و در یکی از جنگها به تاخت به سمت دشمن رفت تا خودش را بکشد. اما در کمال تعجب هیچ کدام از تیرهای دشمن به او اصابت نکرد و خودش نیز متوجه شد که کشور به وجودش احتیاج دارد و قطعا در این کار خیری از جانب پروردگار بوده است. پس بدون اینکه کوچکترین خدشه ای بر او وارد آید به سمت سپاه بازگشت. و این معجزه خیلی بزرگیست."
کتمان یا تصدیق آنرا به عهده خود شما خواننده عزیز می گذارم!
در کتاب اشاره به حمله انگلیس و روسیه به ایران در خلال جنگ جهانی دوم می شود که در این جنگ نیروهای رضا شاه به هیچ وجه به مقابله با متجاوزین بر نخواستند. با این حال معلوم نیست محمدرضا شاه از کدام علاقه وافر پدرش به مملکتش یاد میکند؟
نویسنده پاسخ به تاریخ در جای دیگری عنوان میکند:
"من در سال 1931(1310) از بندر پهلوی-در دریایی خزر- عازم سویس شدم.زمانی که در سال 1936(1315) از همان مسیر بازگشتم،اصلا نتوانستم بندر پهلوی را تشخیص دهم،زیرا تبدیل به یک شهر مدرن اروپایی شده بود"
حداقل می دانید که شهر مدرن اروپایی آن زمان برخوردار از روشنایی معابر،آب لوله کشی و ...بود که حتی در تهران پایتخت در بعضی جاها فقط این ها وجود داشت.
"هنگامی که مرحله سوم اصلاحات ارزی ما به اجرا در آمد دیگر ملک بزرگی در کشور نمانده بود.از سوی دیگر همه کشاورزان صاحب زمین شده بودند"
بماند که شاه ابتدا همه زمین ها را به مردم داد ولی بعد همه را پس گرفت و با قطعه بندی و سند سازی به قیمت روز به مردم فروخت. یا همان به تعبیر خودش همه را زمین دار کرد!
"من به کشورهای پیشرفته گفتم که به فکر انرژی جایگزین باشند و من این خطر انرژی را خیلی زود کشف کردم. اما آنها به حرف من گوش ندادند تا بعد ها که نفت گران شد بدان عمل کردند."
عجب! پس این همه کارشناس،سیاستمدار و ...مترسک سر خرمن بودند و هیچکس متوجه فرمان محمد رضا شاه نبود!
این هم جملاتی بدون شرح:
"من مخالف بهره کشی انسان از انسان هستم ولی با بهره کشی انسان از ماشین مخالفتی ندارم."
"ساخت کارخانه هلیکوپتر سازی در ایران رو به اتمام بود،و به ما امکان می داد ناوگانی از هلیکوپتر داشته باشیم.که البته همه کشورهای ناتو فاقد آن بودند."
هر چند از این دست جملات در این کتاب بسیار است ولی از حوصله بحث خارج است.(هر چند بهتر است بگویم حوصله تایپ کردن برایم نمانده!!!)
مرگ آید و گو یدم:« زجا برخیز!
این جامه ی عاریت بدور افکن
وین باده ی جانگزا به کامت ریز»
خواهم مگر زمرگ بگریزم!
می خندد و می کشد در آغوشم!
پیمانه زدست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور،در آن دیار هول انگیز
بی روح ،فسرده ،خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچه ی مار و طعمه ی مورم
سالی نگذشته، استخوان من
در دامن گور، خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی فرجام
این قصه ی دردناک، خواهدشد
ای رهگذران وادی هستی!
از وحشت مرگ میزنم فریاد:
بر سینه ی سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای،چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما، اینست
ده روزه ی عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم ؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ روکردم
«از کرده ی خویش پشیمانم»
من تشنه ی این هوای جان بخشم
دیوانه ی این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده ست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم.
فریدون مشیری

سهمیه بندی بنزین بالاخر و پس از کشمش های فراوان میان دولت و مجلس از مدتی پیش آغاز شد.
این طرح قرار بود زودتر از این ها به مرحله اجرا گذاشته شود اما متاسفانه در ابتدا هیچ کدام حاضر به اعلام زمان شروع این طرح نبودند، چون دولت،دولتی بود که در ابتدای سر کار آمدن خود قول آوردن پول نفت را سر سفره های مردم می داد و مجلس نیز در ابتدای کار خود خبر از عزم مجلسیان جهت تثبیت قیمت ها را می داد. بالطبع و باعلم به اینکه سهمیه بندی قطعا شکی را به اقتصاد ایران وارد خواهد ساخت هیچ کدام-دولت و مجلس-به تنهایی حاضر به اعلام زمان آن نبودند تا مبادا بعد ها باعث مشکلات به شمار آیند.
لازم به ذکر است طرح سهمیه بندی در دولت هشتم صورت پذیرفت و شرایط خاص کشور در آن زمان موجب عدم اجرای این طرح گردید.

سهمیه بندی به نظر بنده از جهات گوناگونی قابل بررسی است.
تا پیش از سهمیه بندی قاچاق بنزین به علت ارزانی این ماده و سوبسیدی که دولت نسبت به کشورهای همسایه برای آن می پرداخت رونق خاصی داشت.و سالانه میلیون ها دلار به اقتصاد ایران زیان می رساند. امری که اکنون شکل معکوسی به خود گرفته است و بنزین را از کشورهای مجاور وارد می کنند-باز هم به شکل قاچاق- آن هم به دلیل عدم ارائه بنزین به نرخ آزاد به مردم.
در طرح سهمیه بندی قرار بود تا اواخر خرداد ماه سال جاری نرخ بنزین آزاد نیز اعلام شود در عوض شاهد اعلام خبر عدم فروش بنزین آزاد تا دو ماه آینده بودیم.
در اعلام مقدار سهمیه نیز جهت هر خودرو علی رغم اینکه به اکثر افراد بنزین مورد نیاز به حد نیاز می رسید ولی به عده ای اجحاف شد. و این کار کارشناسی بیشتری را می طلبد.هر چند خبر از افزایش سهمیه مشاغل خاص به گوش می رسد.

نباید از تقلب عده ای از مردم جهت برخورداری از سهمیه بیشتر نیز غافل شد.
در این اثنا و پس از اعلام خبر سهمیه بندی قیمت اتومبیل ها نیز دستخوش تغییراتی شد.طی روزهای اول اتومبیل های دیزلی،وانت ها،و وسایل نقلیه دوگانه سوز شاهد افزایش قیمت بودند و سپس صنایع خودروسازی با کاهش عرضه خودرو باعث افزایش قیمت خودروهای سواری شدند.
شاید بهتر بود دولت قبل از عملی کردن سهمیه بندی ابتدا به توسعه بیشتر پمپ های گاز و نیز افزایش مراکز تبدیل خودروهای دوگانه سوز اقدام می کرد تا بعضی افراد مجبور به تحمل مهلت چند ماهه برای تبدیل اتومبیل خود به یک اتومبیل دوگانه سوز نباشند.که در بیشتر موارد مشکلاتی نظیر عدم وجود کپسول گاز و یا کیت گاز خودروی مورد نظر نیز مزید علت می شود.
نباید به اعطای 85%هزینه دوگانه سوز کردن خودروها توسط دولت را نیز منکر شد.
کارت سوخت بیش از 800هزار نفر از مردم نیز هنوز در ادارات پست مانده است.
عدم تعیین صریح سهمیه مناسب برای مسافرت نیز خود مشکل دیگری است. امری که دست اندرکارن صنعت توریسم نسبت به آن هشدار دادند.
سواستفاده بعضی از پمپ های عموما خصوصی با فروش بنزین آزاد لیتری 120 تا 600 تومان با استفاده از کارت ها جا مانده مردم خود از منظری دیگر قابل بررسی است.
در روی دیگر سکه نیز نباید از محاسنات این طرح نیز غافل بود. کاهش ترافیک و در پی آن کاهش آلودگی هوا را شاید بتوان یک حسن معنوی به حساب آورد!
والبته عمده ترین حسن را شاید بتوان صرفه جویی ارزی با کاهش عرضه بنزین و در پی آن کاهش پرداخت یارانه را عنوان کرد. امیدوارم سرنوشت این منبع نیز مانند صندوق ذخیره ارزی نشود.
سهمیه بندی را شاید نتوان بی ارتباط با بعضی وقایع دنیا قلمداد کرد.
ایران در حال حاضر 43% از بنزین مصرفی خود را وارد میکند.حال با احتمال تحریم ایران خصوصا تحریم انرژی که از جانب امریکا مطرح شد،دولت عزم خود را جزم تر کرد تا سهمیه بندی را به هر شکل صورت دهد. تحریم های برای واردات بنزین که می تواند اقتصاد را فلج کند. بدون مواد سوختی وارداتی کشور قادر نخواهد بود ناوگان وسایل نقلیه اش را به حرکت در آورد. امری که دولت مردان کشور آنرا کاملا نفی می کنند و سهمیه بندی را امری کاملا غیر سیاسی می دانند.
بد نیست بدانید ایران چهارمین کشورصادر کنند نفت اوپک و دارای دومین ذخایر گاز شناخته شده جهان می باشد((در حدود 28.2 تریلیون مترمکعب که شامل 16% کل منابع گاز جهان می شود.))
طبق اعلام موسسه بررسی امنیت جهانی امریکا، در جهان 600 میلیون خودرو وجود دارد که تنها 4 میلیون آنها گاز سوزند و از این حدود 150هزار دستگاه-چیزی در حدود3.9%- در ایران تردد می کنند.
در انتها امیدوارم مصرف گاز هم مانند بنزین بی رویه نشود تا شاهد سهمیه بندی آن در چند سال آینده نباشیم.



