بسیاری از اعتقادات ما در گذشته های خیلی دور که دین جهان شمولی وجود نداشته ریشه دارد و بعد رنگ و بوی دین گرفته است. همه ادیان در جاهایی بوجود آمد که تمدن وجود داشت و هرجا که این تمدن نبود پدید آورندگانش تحت تاثیر تمدن های بیرونی بودند. آیین های زیادی –مانند قربانی کردن- از زمان وجود و اعتقاد مردم به اساطیر و قبل از آنکه دین جوابگوی سوالات بشری باشد وجود داشته است .اما به این صورتکه قربانی را برای خدایانی که خودشان ساخته بودند نذر می کردند،مثلا برای باریدن باران نیاز به راضی کردن خدای آسمانها بود که در سرزمین های مختلف این خدا نام های متفاوتی داشت مانند دیگر خدایان،خدای باروری،خدای زمین،خدای...
حتی یونانی های باستان اعتقاد به وجود کسی بنام "هرمس" داشتند که پیغام خدا را می رساند(فرشته وحی)
انسان در هر عصر و مکانی،حتی قبل از پیدایش اولین آیین الهی و ابراهیمی به دنبال کمال بوده و علت ها را می جسته است. انسان هر عصری برای خودش یک بهشت ساز بوده اما بسته با امکانات و وسعت فکر خودش.
بهشت جایی بود که انسان دیروز و امروز در آنجا به دنبال کمال بود و در اصل هر کمبودی و یا هر لذتی را که در این دنیا داشت در بهشت ساختگی ذهن خودش تصور میکرد. بشر در انجا هم دنبال لذاتش بود طوری که هر ... چند سال طول میکشد و جالب اینکه تصور همه بهشت ها را میشود از تراوشات ذهنی مرد حدس زد،منظور اینکه کمتر می توان برداشت کرد که زنی اجازه این را به خود داده باشد که بهشتی در ذهن خودش بسازد که در آنجا به دنبال لذات خاص جنس خود باشد.
اعتقاد به تفاوت بین زن و مرد در ادیان شاید به عقیده ارسطو باز می گردد که "زن را مرد ناقص" می پنداشت و مانند بسیاری دیگر از رسوم در دین یهود و مسیحیت نیز ادامه یافت. یهود هم در تورات می خواند که زن از دنده مرد آفریده شد و...
قطعا اگر وجود تخمک در زن پیشتر از قرن19 کشف شده بود این تفکر صورت دیگری می داشت! چون دلیل ارسطو این بود که در تولید مثل مرد دهنده است و زن صرفا پذیرنده.
اما آخر داستان جالب تر است. جایی که همه ادیان می گویند برخلاف صورت زمینی و تفاوت زن و مرد در آخرت زن و مرد برابرند و این دلداری خوبی است!
همه مردم جهان از ابتدا تا کنون نیز معتقد به وجود خدا بودند اما در اشکال،تعداد و اسامی گوناگون. اما مسئله این بود که به عقیده من فکر پیدایش اولیه خدایانی که در ذهن بشر آمد از یک نیاز قدیمی بنام سوال پدید آمد.
انسان سوال های زیادی داشت که بی جواب بود،کما اینکه در گذشته های دور سوال های ساده امروزی هم بی جواب تر بودند!حتی امروز هم سوالات بی جواب بسیاری وجود دارد اما پیشرفته تر! شاید انسان ابتدا در پی یافتن این سوال بود که باران از کجا می آید و چطور باعث می شود از زمین گیاه سبز بروید؟ وسوالاتی از این دست که بی جواب بودند. اما جواب همه این سوالات را "خدا" می داد.
و چه جوابی از این ساده تر! و با پیدایش فلاسفه بود که جواب ها به سمت عقل گرایی رفت.حتی فلاسفه – دموکرتیوس- وجود اتم را حدس زدند.تصورش را بکنید چند قرن پیش از میلاد مسیح!
خدای آسمان بود که با چرخش چکشش در آسمان باعث رعد و برق و سپس باران می شد،خدای باروری بود که در زمین باعث زاد و ولد می شد و...حتی ردپای این تفکرات را می توان در ایران خودمان یافت که برخی پیرمردان و پیر زنان پیدایش مارمولک را از سنگ می دانشتند. یعنی اعقتاد به اینکه مارمولک در زیر سنگ های که کمی مرطوب باشند بوجود می آیند.
حتی در مسیحیت معقتقدند عیسی هم خدا بود و هم پسر خدا،اما نه به معنای تناقض. یعنی عیسی انسان کاملی بود که به خدا تبدیل شد و در خدا حل شد. و این دقیقا از اعتقادات یونانیان باستان بر می خیزد که حد غایت را غرق شدن در خدا می دانستند بطور مثال قطره بودن و در دریا حل شدن.یعنی دریا شوی،خود خدا شوی. درست همین تفکر را برخی از مرتاضان هندی هنوز هم دارند و حتی خود ما البته با اندکی تفاوت.
انا الحق!
کوتاه سخن آنکه درک این موضوع که زمین مرکز جهان است و خدا در طبقات بالایی آسمان زندگی می کند راحت تر از این بود تا اینکه زمین در منظومه ای واقع است بنام منظومه شمسی. مقاومت ما در مقابل علم کاملا توجیه پذیر است،چون تاریخ این را به کرات نشان داده است. حتی اکنون!
پی نوشت:
ما در قرون وسطی معنوی گرفتاریم که قدمتش به تاریخ عمر بشریت می رسد.((دنیایی سوفی))
باز ما ماندیم و شهری با تپش
وآنچه کفتار است و گرگ و روبه است
گاه می گویم فغانی برکشم
باز می بینم صدایم کوته است
به امید...
با اندک-اندک-اندکی دخل و تصرف!
یا که در آخر،نمی دانم،
لیکن این دانم که بی تردید
قصه تا این جاش،این جایی که من خواندم
قصه بیهوده تر بیهودگی ها بود.
دوزخ اما سرد/مهدی اخوان ثالث
28 مرداد به نظر من نقطه عطفی یا بهتر توان گفت نقطه ثقلی برای دیگر رویدادهای سیاسی در ایران دهه 30 شمسی به این طرف دانست.که البته نقطه ثقل آن کسی نیست جز دکتر محمد مصدق.
مردی که هر چند رسانه های این زمان کمتر به کارهای او بها می دهند و فقط و فقط در روز 28 مرداد اشاره کوچکی به وجود چنین بزرگ مردی می کنند تا مبادا صدای کسی در آید! و اشاره به این نکته که
"اگر مصدق با کاشانی همسو بود ملی شدن نفت به سرانجام می رسید"

دکتر محمد مصدق همه را به یاد موج ملی شدن نفت می اندازد. هر چند که اگر همسو با نظرات آیت الله کاشانی تن به عمل داده بود اکنون جاودانه تر بود!
صبحت درباره دکتر و نیز صرف صحبت از بحث ملی شدن نفت خود مقاله کاملی می خواهد. و انصافا باید هم بخواهد. دکتر مصدق حتی قبل از رسیدن به نخست وزیری در جریان ظلم و ستمی که شرکت نفت ایران-انگلیس به ملت ایران می کرد،بود. مصدق پس از کشمکش و کارشکنی هی زیادی- که خودی ها هم بی تاثیر در آن نبودند- توانست صنعت نفت ایران را که یادگاری از اکتشاف اولین چاه نفت در مسجد سلیمان بود ملی کند. گر چه این ملی شدن به دلیل کودتای 28 مرداد 1332 در حرف و حدیث باقی ماند.
اما با تلاش های که صورت داد باعث کوتاه شدن موقتی دست انگلیس از منافع شرکت شد. کارگران صنعت نفت هم عقیده با مصدق دست به اعتراض زدند.
برای درک موقعیت ایران در آن هنگام بد نیست بدانید ایران در آن زمان چهارمین صادر کننده نفت جهان بود که علاوه بر تامین 90% نیاز نفت اروپا،کل نفت نیروی دریایی امپراتوری بریتانیا را تامین می کرد.
جایی که شرکت نفت انگلیس و ایران کار می کرد به دو قسمت تقسیم می شد تا کارگران ایرانی را از انگلیسی ها جدا کند. در بخش انگلیسی نشین آبادان،چمنزار،استخر شنا،زمین تنیس و... بود ولی در حلبی آباد کارگران ایرانی اوضاع عکس این بود.کارگران ایرانی حتی هیچ گونه حقوق مرخصی،مرخصی بیماری و پرداخت جبران از کارفتادگی نداشتند.
در گزارش مالی سال 1326 شرکت از یک سود خالص با کسر مالیات 40 میلیون پوند -114 میلیون دلار- حکایت می کرد و این در حالی بود که سهم ایران فقط 7میلیون پوند می شد. بدتر از این ها شرکت به قرارداد سال 1933 در مورد افزایش حقوق کارگران نیز عمل نکرد.
"ارنست بوین" وزیر خارجه انگلیس می گفت:
"بدون نفت ایران امیدی نداریم که بتوانیم به آن سطح زندگی که مورد نظر ما در بریتانیاست دست یابیم"
تمام این علل و نیز آگاهی و بینش سیاسی مصدق دست به دست هم داد تا دکتر به مبارزه با "سر ویلیام فریزر" اسکاتلندی،رئیس شرکت نفت ایران-انگلیس –که به سرسختی شهره بود- بپردازد.
پس از اقدامات اولیه مصدق، و خروج کارگران و تکنیسین های انگلیسی به دستور خود انگلیس ((انگلیس ها فکر می کردند با ترک کردن موقتی محل کار ایرانی ها به زودی به پول احتیاج پیدا خواهند کرد و با شرایط بهتری به کار باز خواهند گشت.)) مهندس مهدی بازرگان به دستور مصدق در تاریخ 30/03/1330 به مدیر عاملی شرکت نفت برگزید. بازرگان به کاپیتانهای نفت کش انگلیسی دستور داد در ازای صدور نفت باید رسید بدهند تا مقدار نفت صادارتی مشخص شود ولی مقامات انگلیسی از این کار نیز سرباز زدند و تمام نفت کش های خالی ایران را ترک و به انگلیس باز گشتند.
انگلیس ها پس از ترک شرکت و واقف شدن به این نکته که ملی شدن نفت ایران جدی است از هیچ اقدامی فرو نگذاشتند. انها ابتدا فکر می کردند که ایرانی ها با این کارها به دست و پای انگلیسی ها می افتند ولی هیچ گاه فکر نمی کردند که ایرانی ها اینقدر سرسخت باشند.
آنها از هیچ اقدامی جهت شکستن ایران در این وادی دریغ نکردند. نفت کش های خود را از ایران فراخواندند . ایران که خود صاحب هیچ نفت کش و مهندس و تکنیسینی در بخش نفت نبود ناچار دست به مناقصه بین المللی جهت اداره شرکت نفت و اجاره نفت کش زد که حتی کشور اسپانیا موافقت خود را با مقامات ایران اعلام کرد ولی هر درخواستی با فشار انگلیس ناکام می ماند. انگلیس حتی چند ناو جنگی خود را به نشانه تهدید ایران به خلیج فارس آورد.
ایران بعد از به کنترل در آوردن دفاتر شرکت نفت ایران-انگلیس و پیدا کردن اسناد محرمانه،هنگام جستجو در اسناد دفتر شرکت در آبادان دریافتند رئیس دفتر آبادان عاقلانه پرونده های حساس شرکت را به کنسولگری بریتانیا در محل انتقال داده بود که ایرانی ها نمی توانستند به آن جا وارد شوند. اما رئیس دفتر تهران سرعت عمل او را نداشت و او را هنگام سوزندان اسناد شرکت غافلگیر کردند. یکی از افراد وزارت خارجه ایران که در آن شب آنجا بوده می گوید:
"اگر چه اسناد حساس و افشاگر را ظاهرا نابود کرده بودند،اما مدارک بر جای مانده چندان کافی بود که کار را برای مصدق در اثبات این که شرکت در تمام جوانب حیات سیاسی ایران دخالت می کرده آسان کند. مدارک نشان می داد که شرکت به اعمال نفوذ در بین سناتورها،نمایندگان مجلس و وزرای سابق دولت می پرداخته... در میان مدارک سندی بود که نشان می داد علی منصور نخست وزیر پیشین با دریوزگی از شرکت خواسته بود که به وی اجازه دهد در مسند صدارت باقی بماند"
پس از طی فراز و نشیب در روابط ایران و انگلیس در نهایت مصدق اعلام کرد فقط در سه مورد حاضر به مذاکره با بریتانیاست:
1. ادامه فروش نفت ایران به بریتانیا برای رفع نیاز داخلی آن
2. انتقال تکنیسین های انگلیس به شرکت تازه بنیاد ملی نفت ایران
3. مقدار غرامتی که ایران باید برای دارایی های ملی شده شرکت نفت انگلیس و ایران پرداخت کند.
سرانجام 31 مرداد انگلیسی ها یک رشته مجازات اقتصادی علیه ایران به اجرا گذاشتند. جلوی صدور کالای کلیدی انگلیس مثل شکر و فولاد را به ایران گرفتند و مانع دسترسی ایران به حساب های خود در بانکهای انگلیس شدند و ...
در نهایت و با شلیک آخرین تیر از چله بریتانیا و فهمیدن این نکته که دیگر آرزوی رسیدن به نفت ایران به باید به گور ببرند دست به دامان امریکا شدند.
مصدق قول داده بود ایران را به اهداف متعالی برساند. در این زمان ایران که هیچ نوع صادرات قابل توجهی جز نفت نداشت شدیدا اقتصادش شکننده شده بود. مصدق با شروع اقداماتی برای اولین و آخرین بار دست به ایجاد و حمایت از صادرات غیر نفتی زد. حتی چندین ماه ایران با انواع صادرات غیر نفتی و علی رغم کارشکنی های بین المللی و حتی شاه اداره شد.
انگلیس بارها پیشنهاد کودتا را به امریکا داد اما امریکا اوایل امتنا نمی کرد.زیرا امریکا بعد از جنگ جهانی به عنوان یک کشور صلح طلب شروع به فعالیت و ریشه دواندن در جهان کرده بود و این کار به اعتبارش خدشه وارد می کرد. حتی در 28 اردیبهشت 1330 وزارت خارجه امریکا بیانیه ای صادر کرد و اعلام کرد:
"امریکا حق حاکمیت ایران را کاملا به رسیمت می شناسد و با این درخواست ایران همدلی می کند که منافع بیشتری ازتوسعه منابع نفتی خود به دست آورد"
اما با پایان یافتن رئیس جمهوری ترومن و پیروزی آیزنهاور و ورود او به کاخ سفید وضع فرق کرد. آیزنهاور به عکس ترومن موافق سرسخت کودتا بود.
شاهزاده اشرف خواهر دو قلوی شاه با تحریک برادر از کودتا حمایت کرد. شاه فرمانی را برای برکناری مصدق و فرمان دیگری برای انتصاب تیمسار فضل الله زاهدی امضا کرد. این فرمان هر چند از نظر قانونی اشکال داشت ولی به جلب رضایت از کودتا کمک می کرد.
سرانجام امریکایی ها،انگلیس و حتی شاه هماهنگ شدند و شروع به طرح ریزی کودتای 28 مرداد کردند.کودتای سیاه! کودتای که ایران را چند دهه بیشتر به عقب راند. امیرکبیری دیگر آمده بود اما ناصرالدین شاهان دیگر اقدامات او را بی اثر کردند.

جمعیتی از مناطق فقیر نشین جنوب شهر که دلارهای امریکایی آنها را به راه انداخته بود با فریاد "مرگ بر مصدق" "جاوید شاه" از خیابان ها می گذشتند. صدها سرباز نیز به آنها پیوستند. گروههای آشوبگر به 8 ساختمان دولتی و دفتر 3روزنامه طرفدار دولت مصدق حمله کردند. سرهنگ نصیری هم گارد شاهنشاهی تحت امر خود را به کمک خرابکاران فرستاد.
ساختمان رادیو نیز اشغال شد. ناگهان صدای گوینده رادیو قطع و شخص ناشناسی در رادیو اعلام کرد:
"دولت مصدق شکست خورده و نخست وزیر جدید زاهدی اکنون قدرت را به دست گرفته و اعلیحضرت شاهنشاه در حال بازگشت به وطن است! "
واحد های نظامی به رهبری افسران ضد مصدق در مقابل منزل وی به هم رسیدند. در داخل خانه نیروهای وفادار به مصدق اقدام به برپای استحکامات کرده بودند. در اواخر بعد از ظهر حمله به آخرین دژ دولت مصدق آغاز شد و پس از یک ساعت نبرد یک سویه دولت مصدق عملا از صحنه کنار رفت.
غروب خورشید روز 28 مرداد 1332 دیگر کسی به نام مصدق در مسند قدرت نبود. پول،نفت و قدرت کار خود را کرده بودند!
شعبان بی مخ به پاس خدمت گذاری در کودتا از محمد رضا شاه یک کادیلاک زرد رنگ هدیه گرفت و پس از انقلاب به امریکا گریخت.
مصدق پس از کودتا بازداشت و توسط دادگاهی نظامی محاکمه به خیانت شد. وی سه سال در زندان ماند و بقیه عمر را در بازداشت خانگی سپری کرد.
مصدق در 14/12/1345 در 85 سالگی بر اثر سرطان گلو در گذشت و هیچ مراسم سوگواری برای او برگزار نشد.
در زمان انقلاب هم جو مردم موافق با دوران و آرمانهای مصدق بود و آنها آیت ...خمینی را احیاگر او می دانستند. مردم یک دولت ملی گرا،دموکرات،و پای بند به قانون را می خواستند.
دیروز و با افتتاح رسمی مسابقات المپیک ۲۰۰۸ چین،نمایندگان ۵۵نفری ورزشی کشورمان به عنوان تیم هشتاد و چندم و بعد از عراق وارد ورزشگاه آشیانه پرنده شدند که پرچمدار کاروان ایران خانم هدی حسینی بود.
با اینکه زنان ورزشکار ما پوشش اسلامی کافی داشتند،اما:
علم الهدی-امام جمعه مشهد-روزنامه نیم نگاه ش ۳۱۱۷ ت۱۹/۰۵/۱۳۸۷
"متاسفانه در این مراسم یکی از بانوان ورزشکار جلودار حرکت گروه ورزشکاران بوده و این مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهای دولت و ارزشهای انقلاب است.
امام جمعه مشهد با اشاره به جایگاه زن در اسلام گفت:جلودار قرار دادن زنان در این مراسم ها به معنای این است که دنیا بداند ما به دنبال اشاعه فرهنگ علوی نیستیم. وی با بیان اینکه این حرکت ضد ارزشی بود گفت:همانگونه که قبلا هم در خطبه های نماز جمعه مشهد گفته شد،شرکت بانوان در مسابقات بین المللی و نمایش آنان در کشورهای بیگانه مخالف اصول اسلامی است و امروز متاسفانه نه تنها زنان به این مسابقات اعزام می شوند بلکه آنان به عنوان جلودار حرکت ورزشکاران انتخاب می شوند."
اما دکتر شریعتی می گوید:
امر به معروف و نهی از منکر که فلسفه جهاد است،چماق تکفیری است نه بر سر دشمن که بر سر دوست!
و انگار قدرتی مرکب از همه عوامل مادی و معنوی،پنهان و گاه آشکار،هیاتی را مامور کرده است از قوی ترین و زبده ترین فلاسفه تاریخ،جامعه شناسان،دین شناسان،سیاستمداران،اسلام شناسان....تا با مطالعه دقیق و علمی محیط و مردم و شناخت دقیق اسلام،اسلام را، به دقیق ترین معنی کلمه وارونه بسازند، به گونه ای که مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی آن،به صورت منحط ترین عوامل ضد اجتماعی در آمده است.
این داستان را فریدون تنکابنی در سال۱۳۴۷ نوشته است. یک نویسنده طنز نویس آن زمان این داستان کوتاه را نوشته که انعکاس وسیعی یافت و ماهها مردم آنرا می خواندند.داستان ۱۳۸۸ زهر خندی بود به آنچه ((پیکانیسم)) خوانده می شد.
در این داستان به وضوح مشخص است که دست قوی بر تولیدات اقتصادی و صنعت دست انداخته و به هیچ قیمتی نمی خواهد منافع سرشاری که شرکت های خارجی برایشان ایجاد می کند را از دست بدهند. آخر و عاقبت این کار جز تعطیلی یک به یک کارخانجات وصنایع ایران چیز دیگری نیست. آخرین خبر اینکه کارخانجاتی از جمله ITMC و... که دست به ایجاد خط مونتاژ و تولید تلفن همراه زدند با سیاستی که دولت اعمال کرد((ابتدا قرار بر این بود که جهت حمایت از تولید داخل تعرفه واردات گوشی 25% باشد که امسال این تعرفه برداشته شد.))فقط و فقط متضرضر شدند.
ناگفته نماند که اکنون و با خواندن داستان زیر به راحتی در می یابید که تولیداتی مثل سمند((که بدنه طراحی شده توسط انگلیس و قوای محرکه فرانسه را دارد. این اتومبیل را ابتدا یک شرکت انگلیسی برای کشور تایلند طراحی کرد که پس از ورشکست شدن شرکت تایلندی،انگلیس طرح را به ایران،چین و آرژانتین پیشنهاد کرد که پس از تایید درخواست ایران با کمی تغییر در ارتفاع و طول بدنه خودرو به سمند ایران تبدیل شد)) یا 206 صندوق دار((این هم داستانی مشابه دارد!قرار بود سرمایه گذاری روی پلت فرم 206 به تولید یک محصول جدید بینجامد،که دیدیم که مسئولین حرف فرانسوی ها را زمین نینداختند!))را نیز با دست گذاشتن روی نقطه ضعف تولید ملی به خورد مردم و البته با قیمت گذافی می دهند.
لازمه پیشرفت صنعت در کشورهای توسعه نیافته مثل ما اول صنعت مونتاژ است و بعد تولید. امری که در کشور ما فقط مقوله اول باقی می ماند و احیانا اگر به تولید هم رسید سالهای سال بدون پیشرفت و البته با افت کیفیت تولیدش ادامه می یابد.
الان و با گذشت سالها از نوشتن این داستان و هرچند منظور نویسنده هم آینده بوده می توان رگه هایی از واقعیت را در این داستان دید.زیرا پیکان زاییده منافع بادآورده عده ای از بزرگان بود که در شرکت ایران ناسیونال سرمایه گذاری کرده بودند. امری که به جهت سودآور بودن تا چند سال پیش هم ادامه تولید داشت.
حال هم وضع تغییر آنچنانی نکرده.عدم اجازه به مجلس جهت تحقیق و تفحص درست و کارشناسی شده و نه تحقیق سفارشی که مدتی پیش انجام شد! و عدم شفاف سازی برنامه و قیمت تمام شده و ...محصولات.
هر چند که داستان طولانی است و از حوصله شما ممکن است خارج باشد،اما حداقل تقاضا میکنم چند خط آخر آنرا حتما بخوانید.
سال ۱۳۸۸
از خواب بیدار می شوم،خسته و کسلم. احساس میکنم کمی زیاد خوابیده ام.اگر صدای رادیویی همسایه دست راست و تلویزیون همسایه دست چپی و بلندگوی مغازه الکتریکی روبروی خانه نبود،من هنوز خوابیده بودم. دست و صورتم را می شویم و از خانه بیرون می آیم.گرسنه ام.می روم توی مغازه سر خیابان تا نان و پنیری بخرم.آنجا هم صدای رادیو بلند است.و عجب آنکه تلویزیونی هم گوشه ی دیگر مغازه روشن است.با خودم می گویم: (( کی تلویزیون خریده که ما خبر دار نشده ایم!؟))
و عجیب تر اینکه تلویزیون رنگی است.چشمهاییم را می مالم. باورم نمی شود که از خواب بیدار شده باشم.به سراغ فروشنده می روم. بالای سرش چشمم به تقویمی می 1388افتد.
خونسرد و بی قید می پرسم: ((این تقویم مال امساله؟))
جواب می دهد: (( مگه قرار بود مال پارسال باشه؟هنوز کهنه نشده. پنجاه و چهار روز دیگه وقت داره. البته خبر دارین که امسال اسفند سی روزه.))
سعی میکنم تعجب نکنم.می پرسم : ((امروز چه خبره؟))
حالا نوبت مرد است که تعجب می کند: ((جشنه؟مگه خبر ندارین!؟))
چند لحظه به تلویزیون نگاه میکنم و بعد می گوییم: ((همه اش صحبت پیکان است.))
می گوید: ((بعله دیگه.کارخونه تا حالا پنجاه میلیون ماشین ساخته. مخصوصا زور زده آخریش امروز بیرون بیاد.))
بدون اینکه جیزی بخرم از مغازه بیرون می آیم.نمی دانم چه بلایی سرم آمده است. شاید من که آن همه آرزوی خواب و خاموشی داشتم به آرزویم رسیده بودم.شاید رخداد اصحاب کهف تکرار شده است.به هر حال این جشنی است که از آن نمی توان گذشت.
به خانه می روم.پیکانم را سوار می شوم و بیرون می آیم.از همان خیابان اول راه بند است و اتومبیلها تنگ هم ایستاده اند. از کمی جلوتر صدای موسیقی می آید.سرک می کشم.کارگران کارخانه دارند به عنوان سپاسگذاری از استقبال بی نظیر مردم به آنان گل سرخهای زیبایی پلاستیکی هدیه می کنند.و دختران جوان وزیبا به عنوان حق شناسی از کارگران شریف دست به گردنشان می اندازند و به تکلف می بوسندشان.
محو این صحنه هستم که چیزی محکم به اتومبیلم می خورد و مرا تکان می دهد.پیاده می شوم. اتومبیل پشت سرم ناگهان حرکت کرده و به من خورده است.راننده پیاده می شود.خیال دارم به فحش ببندمش و با او گلاویز شوم. آخر یاد تعمیرگاه و صافکاری افتاده ام.مرد با خوشرویی به من نزدیک می شود. می خندد و سلام می کند.نام خود را میگوید و دسته چکی از جیب خود بیرون می آورد.تصور میکنم خیال دارد خسارت اتومبیل مرا بدهد.نگاه میکنم.اتومبیل من خسارت مهمی ندیده،تنها شیشه یکی از چراغهای عقب شکسته است.
می گویم: ((قابلی ندارد،چیزی نیست.خودم درستش میکنم.))
می خندد و می گوید: ((درستش می کنید!؟به حق چیزهای نشنیده.))
بعد چک را به من می دهد و می پرسد: ((چه رنگش را دوست دارید؟))
می گویم: ((خیال ندارم رنگش را عوض کنم.))
می گوید: ((بسیار خوب هر رنگی که دلتان می خواهد.مبارک است.))
از حرفهاش سر در نمی آورم. من دیوانه ام یا این مرد؟به چک نگاه می کنم:

بانک پیکان
به موجب این چک ... یک ...دستگاه پیکان مدل... رنگ...به حامل تحویل دهید.
امضا
مرد احساس می کند که روی سرم دارد شاخ در می آورد. می خندد و با مهربانی توضیح می دهد: ((دوست عزیز گویا شما تازه به این شهر آمده اید و از ترکیبات جدید خبر ندارید.شما می توانید به جای یک اتومبیل یک دسته چک ده برگی یا بیست و پنج برگی خریداری کنید.در آن صورت هر اتومبیل به نصف قیمت و شاید هم کمتر برایتان تمام خواهد شد.اگر اتومبیلتان تصادف کرد یا خراب شد همان جا بگذاریدش و به نزدیک ترین نمایندگی پیکان مراجعه کنید. یک چک می کشید و اتومبیل تازه تان را تحویل می گیرید.))
می گویم: ((وقتی اتومبیل سابقتان تعمیر شد...))
می گوید: ((موضوع تعمیر مدتهاست منتفی شده))
می پرسم: ((پس تعمیرگاهها و مکانیکی ها و کارگرانشان...))
می گوید: ((همه شده اند نمایندگی مجاز فروش پیکان...))
می گویم: ((پس حالا من با اتومبیلم چه کنم؟))
می گوید: ((نگران نباشید الان تلفن می کنم بیایند ببرندش به دریاچه حوض سلطان در قم.))
باز می پرسم: ((قم برای چه؟))
می گوید: ((دریاچه حوض سلطان گورستان پیکانهای قراضه است.))
می گویم: ((ولی اینکه قراضه نیست.))
می گوید: ((از نظر وضع درخشان اقتصادی امروز ما این پیکان قراضه شمرده می شود.))
می گویم: ((در زمان ما شوخی متداول بود که پیکان را با قوطیهای روغن نباتی...))
می گوید: ((برعکس،الان وضع اقتصادی ما چنان درخشان است که قوطی های روغن نباتی را درست با همان آهنی می سازند که پیکان مرا ساخته اند.))
می رود توی اتومبیل که تلفن کند.من هم پشت سرش.اتومبیل بزرگ و شیک و مجللی است.مرد تکمه ای قشار می دهد.در داشبورد باز می شود و تلفنی بیرون می آید.مرد شماره می گیرد.گفت و گوی مرد تمام می شود.رو به من میکند و می گوید: ((دوست عزیز شاید مایل باشید جزییات را تماشا کنید.این کلیدها را می بینید!هر کدام مخصوص چیزی است.تلفن را دیدید.این هم تلویزیون و این هم رادیو و...این هم ضبط سوت.میل دارید چیزی بگویید؟))
بی اختیار می گویم: ((به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.))
مرد می خندد و می گوید: ((آفرین. جمله مناسبی بود.گرچه کمی قدیمی شده چون امروز همان روز است و دیگر امید و آرزو نیست.))
کلید کوچک دیگری می زند: ((این هم بار کوچک من.بد نیست گلویی تر کنیم.چه میل دارید؟))
می خواهم قمپز در کنم: ((ویسکی!))
((آه متاسفم دوست عزیز.غرور ملی تان چه شده؟مدتهاست ویسکی از جانب مردم میهن پرست تحریم شده.حتی یک از کابینه ها به خاطر ویسکی سقوط کرد.آبجو میل دارید؟بهترین آبجو.مواد اولیه اش از آلمان وارد می شود بعد در تهران مونتاژش می کنند.))
می گویم: ((نه حوصله آبجو خوردن ندارم.))
می گوید: ((بسیار خوب.پس عرق،عرق کشمش دو آتشه اعلی.البته این هم ماده اولیه اش از اوکراین وارد می شود و در اینجا مونتاژش می کنند.ما امیدواریم تا سال 1390 تمامش را خودمان بسازیم.خوب با چه می خوریدش؟))
((آب علی.))
((آه.دوست عزیز،آب علی کهنه شده و ور افتاده.))
می پرسم: ((شما به چه می خوریدش؟))
می گوید: ((شوئپس.))
می گویم: ((ولی من شوئپس دوست ندارم.چیز دیگری نیست؟))
می گوید: ((متاسفم.نه اینکه من نداشته باشم.اصلا در بازار نیست.))
می گویم: ((پس آن همه نوشابه های رنگی جورواجور چه شد؟))
پاسخ می دهد: ((همه شان ورشکست شده اند.در کارخانه شان را تخته کردند.فقط شوئپس مانده.می دانید چرا؟زیرا شوئپس چشمه شادی و نشاط است.از آن گذشته شبکه ها وسیع تلویزیون فقط آگهی شوئپس پخش می کنند.))
ناچار و با دلخوری مشروبم را با شوئپس می خورم و به میزبانم می گویم: ((ببینم با مقایسه پیکان شما با پیکانهای دیگر که این اطراف است تصور نمی کنید کمی بوی اختلاف طبقاتی می آید؟))
می گوید: ((خیر.خیر.ابدا چنین چیزی نیست.درست است که پیکان انواع گوناگونی دارد از ساده ترین نوع که مال شما باشد تا لوکس ترین اتومبیل که مال من باشد. ولی موضوع اختلاف طبقاتی اصلا مطرح نیست.این موضوع علی رغم آدمهای منفی باف مدتهاست حل شده. هر کارگر ساده ای هر شاگرد بقالی می تواند پیکانی مثل مال من بخرد.گیرم باید اقساطش را کمی طولانی تر کندو اگر دلش بخواهد می تواند این کار را بکند.تنها مسئله قسط مطرح است.دوزاده،بیست وچهار،شصت و ...))
می گویم: ((صحیح!))
می گوید: ((کارگران کارخانه پیکان که دیگر نانشان توی روغن است.به جای سهمشان از سود ویژه کارخانه بهشان پیکان می دهند.))
می گویم: ((عجب!))
پیاده راه می افتیم تا کمی اطراف را به من نشان دهد. بالای یکی از ساختمان ها می خوانم: ((درایوین سینمای پیکان))
و زیر آن با خطی کمی ریزتر: ((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
به دوستم می گویم: ((زمان پدر بزرگ من مغازه ها می نوشتند به خارج از مذهب جنس فروخته نمی شود.))
می گوید: ((هیچ می دانید این امر که ظاهرا به احساسات و غرور ملی بستگی دارد چقدر به اقتصاد ما کمک کرده؟همه توریستهای که به کشور ما می آیند مجبورند آن طرف مرز اتومبیل خود را بفروشند و این طرف مرز پیکان بخرند. با این تدبیر ساده الان پیکان جاده های پنج قاره جهان را زیر لاستیک خود در کرده است))
کنار سینما ساختمان دیگری است با این تابلو:
((درایوین ساندویچ پیکان))
((ورود اتومبیل جز پیکان ممنوع))
اتومبیلها از یک سمت وارد می شوند ساندویچ و شوئپس خود را می گیرند و از سمت دیگر بیرون می آیند و به سینما می روند.
.
.
.
((بانک پیکان))عمران سابق
((با باز کردن حساب پس انداز در این بانک از جایزه پایان ناپذیر ماهی دو پیکان استفاده کنید.))
.
.
.
بر می گردیم و می رویم به سوی سوپر مارکتی که در کنار میدان است:
پیکان امروز،پیکان جدید،پیکان سرخ،پیکان سیاه،ندای پیکان،پیکان اکونومیست و...
تصویر دو مدل از آخرین و زیباترین مدلهای پیکان روی جلد مجله دیده می شود.
روزنامه های به زبان فرانسه و انگلیسی دیده می شود: ((پیکان اینترنشنال))
و((ژورنال دو پیکان))در کنار این بساط رنگین مجله ساده تری را می بینم: ((پیکان و انسان))
از مصاحبم می پرسم: ((این دیگر چیست؟))
می گوید: ((این نشریه انجمن دوستداران پیکان است.وظیفه این انجمن حفظ و حراست پیکان و دفاع از حقوق و شخصیت آن است.مثلا اگر پیکان شما حتی وقتی که خیلی عجله دارید پنچر شد و شما عصبانی شدید و لگدی به لاستیکش زدید و گفتید:ای سگ مصب!فورا بازرس انجمن حاظر می شود و شما را جریمه می کند.حتی ممکن است بازداشت هم بشوید.اگر مست کنید و پیکان خود را به تیر چراغ برق بکوبید که دیگر بازداشت و محکومیت شما قطعی است.))
به بازدیدم ادامه می دهم:
((من و او و پیکان))
دوستم میگوید: ((این قشنگ ترین و موثرترین رمان عاشقی سالهای اخیر است.شش اتومبیل پیکان جایزه برده.))
((جایزه؟))
((بله مجلات ادبی،دانشگاه،مطبوعات،وزارت فرهنگ،همه و همه فقط پیکان جایزه می دهند.))
توی سوپرمارکت گشتی می زنیم:
((صابون پیکان بر لطافت دستهای شما می افزاید))
((تیغ پیکان هی می تراشد،هی می تراشد))
((با سس پیکان غذا خوشمزه تر است))
.
.
.
از این همه پیکان وحشت می کنم.یکی از این همه کافی است تا جگرم را سوراخ کند.
.
.
.
مدتی بین ما سکوت برقرار میشود.برای اینکه موضوع گفت و گو را تغییر داده باشم میگویم: ((راستی،یک سوال دیگردارم.حالا موتور پیکان را هم حتما خودمان می سازم.مگر نه؟))
مرد پاسخ می دهد: ((متاسفانه هنوز نه.آنچه روی این پیکانهاست موتور مسکویچ است که از روسها می خریم.))
می پرسم: ((پس ذوب آهن چه شد؟))
می گوید: ((داستانش مفصل است.خلاصه اینکه روسها هم وسط کار ول کردند و رفتند.حالا رفقای چینی خیال دارند برای مان ذوب آهن بسازند.البته پس از اینکه کار شاه لوله گاز سرتاسری تهران-پکن تمام شد که مقاطعه کارش یک کنسرسیوم امریکایی-اروپایی است!))
منبع داستان:
از ماشین دودی ناصرالدین شاه تا بنز الگانس- صفحات 416تا426-خسرو معتضد
جرقه نوشتن این پست را دوستی زد که اصرار داشت ایران در اواخر حکومت محمد رضا شاه سریعا در حال صنعتی شدن بود!
در این پست برخلاف سایر پست ها می خواهم بدون مقدمه سر اصل مطلب بروم!!!
تصور ساخت کارخانه های صنعتی،سدها،پتروشیمی و ...در دهه های آخر حکومت پهلوی ذهن ها را به سمتی سوق می داد که ایران به سرعت در حال صنعتی شدن است. حال آنکه اگر بخواهیم خوش بینانه به این قضیه نگاه کنیم محمدرضا شاه جهت توسعه ایران راه را به غلط می پیمود.
با آنکه هدف شاه توسعه سریع اقتصادی بود اما وی قدم های لازم برای رسیدن به آن را هرگز جدی نمی گرفت و با سنگ اندازی مانع پیشرفت می شد. در اصل شاه هم موافق توسعه سریع اقتصادی بود و هم مایل نبود دست خود و اطرافیانش از منابع مالی سرشار کوتاه شود. پس بیشتر درپی کارهای بود که حداقل منابع مالی خود و اطرافیان را تامین کند. بطوریکه دارایی شاه و اطرافیانش را 5 تا 10 میلیارد دلار در داخل و خارج از کشور تخمین زدند.
شاه حتی با تمایلی که به توسعه اقتصادی داشت اما در عمل با سرنگون کردن دولت امینی،ابولحسن ابتهاج،سنگ اندازی در اصلاحات ارضی((هر چند این برنامه از برنامه های امینی بود ولی شاه پس از اینکه متوجه مخاطرات اعمال امینی برای خود شد با جلب نظر امریکا جهت سرنگونی دولت امینی،قول داد که خودش همه اصلاحات مد نظر امینی را انجام دهد، که بعد از انتخابات ریاست جمهوری امریکا این مقوله به فراموشی سپرده شد))((لازم به ذکر است که دولت امریکا مصادف با اوایل سلطنت محمد رضا شاه متوجه حرکتهای مردمی در بعضی کشورهای عقب مانده شد که مردم این کشورها علت بدبختی خود را عدم پیشرفت و توسعه اقتصادی می دانستند. پس امریکا در ظاهر شروع به کمک به این گونه دولتها کرد تا خشم مردمی فروکش کند)) باعث بیش از بیش عقب ماندگی کشور شد. هر چند در ظاهر و با وجود کارخانه های صنعتی ایران در حال صنعتی شدن بود. اما صنعتی که تولیداتش خریدار خارجی نداشت و نیروی ماهر هم جهت کار با این صنایع وجود نداشت.
بخشی از تمایل محمد رضا شاه و امریکا به توسعه اقتصادی ایران مربوط به حوادث اواخر سالهای 1340 بود که به علت وضع وخیم اقتصادی کشور و بیکاری 20% باعث خشم مردم شده بود. هر لحظه بیم از دست رفتن منافع امریکا و شاه در کشور می رفت و نیز خطر سقوط کشور به دامن شوروی کمونیست نیز از طرف امریکا احساس می شد. پس امریکا برخلاف میلش و به جهت اینکه مقداری ثبات سیاسی و اقتصادی در ایران ایجاد کند شروع به پرداخت وام و کمک های بلاعوض به ایران کرد.
امریکا در اواخر سالهای 1340 و پس از اوضاع نا به سامان ایران- که باعث عدم ثبات در کشور ایران و در نهایت عدم ثبات پایگاه امریکا در منطقه می گردید- در پی یافتن شخص مناسب دیگری به جای شاه بود که موفق به پیدا کردن شخص مورد نظری نشد،سپس به شاه هشدارهای را در خصوص مقابله با فساد اداری و ...دادند تا شاه با مقابله با فساد بیش از این باعث به هدر رفتن منابع فروش نفت و مخصوصا کمک های مالی امریکا نشود که در نهایت منجر به نارضایتی عموم مردم گردد.
شاه حتی برخلاف کره جنوبی - به عنوان مثال بارزی که اکثر اقتصاد دانان ایران را به جهات مشترکات زیاد در این مقوله با کره مقایسه می کنند - که به سمت افزایش بخش خصوصی در اقتصاد بود،سال به سال باعث کم شدن سهم بخش خصوصی در اقتصاد و افزایش دست دربار و دولت در اقتصاد کشور می شد بطوریکه میزان سرمایه گذاری بخش خصوصی در صنعت که در سال 1342 معادل 59%بود به 39%در سال 1353 رسید.
در این بین و با توجه ویژه ای که امریکا و شاه به توسعه پیدا کرده بودند،بر آن شدند تا با ورود تکنولوژی سرمایه بر- که برخلاف نظر همه اقتصاددانان است،بطوریکه در کشورهای هم رده ایران که اکنون به توسعه دست یافته اند اول صنایع کاربر به رشد و توسعه بالا رسید و بعد به سراغ صنایع سرمایه بر رفتند و در اصل شروع هر کشور جهت توسعه به سمت صنایع سرمایه بر در اصل مانند طبل تو خالی است! کشوری که ابتدا تولیدات بومی خود را به درجه ای نمی رساند که قادر به رقابت در بازارهای بین المللی باشد،چرا باید دست به واردات ماشین آلات صنعتی روز بزند و بخواهد کالایی تکنولوژی تولید کند که به علت 1-عدم داشتن نیروی کار ماهر لازم و 2-عدم قدرت رقابت در بازارهای بین المللی، قدرت رقابتی ندارد و فقط باعث اتلاف سرمایه از یک سو و از سوی دیگر نابودی تدریجی صنایع بومی به علت عدم توجه لازم می گردد- به ظاهر باعث ایجاد شکوفایی اقتصاد شوند. کاریکاتوری که ایران را شبیه کشورهای نیمه صنعتی می کرد!
هر چند در ظاهر ایران در حال پیشرفت بود اما باطن این حرکت چیزی جز فروش تکنولوژی عقب افتاده کشورهای غربی به ایران نبود.
مجموع این کارها و عدم توجه شاه به بخش کشاورزی و صنعت(به شکل علمی) - به جهت عدم وجود نیروی تحصیلکرده - باعث شد این دو بخش به کلی عقب بماند. در ثانی باعث مهاجرت بی رویه روستاییان به شهر و افزایش جمعیت شهرهای بزرگ شد. روستاییانی که به شهر ها می آمدند به این علت که سواد نداشتند یا کم سواد بودند و نیز در روستا منبع در آمدی نداشتند،در شهر نیز به کار گماشته نمی شدند. پس در حاشیه شهرها باعث ایجاد حلبی آبادها می شدند و نیز به کارهایی دست فروشی،کارگر ساختمان،فروش بلیط بخت آزمایی و ... می پرداختند. کاری که نه امنیت شغلی داشتند و نه امنیت زندگی . دولت هم به علت غیرقانونی بودن حلبی آباد ها هر لحظه تهدید به تخریب حلبی آبادها می کرد.
کاری که کره جنوبی و دیگر کشورهای پیشرفته صنعتی درست در صنایع مقابل این رویکرد شاه و امریکا انجام دادند.کره جنوبی ابتدا به توسعه بخش کشاورزی و کاربر-صنایع سنتی-پرداخت و پس از رشد قابل توجه در این زمینه و با سود حاصل ازصادرات آنها و در کنار تربیت نیروی کار آمد صنعتی اقدام به ورود تکنولوژی سرمایه برکرد. کاری که برعکس ایران در کنار ورود تکنولوژی خود نیز به ارتقا آن کمک کرد.
شاه توجه لازم به زیر ساخت های اقتصادی به عنوان اولین عامل توسعه نداشت. گاهی اوقات تا شش ماه کشتی ها برای تخلیه بارشان در بندرهای ایران معطل می شدند. و این به دلیل ناکافی بودن بندرها،نبودن کادر فنی لازم و کهنه بودن سیستم بارگیری و تخلیه کالا بود. کالای تخلیه شده نیز تا مدت مدید زیر آفتاب و باران باقی می ماند و آسیب می دیدند. در بندر خرمشهر از 12هزار تن باری که روزانه تخلیه می شد فقط 9000 تن به انبار می رفت و مابقی زیر آفتاب و باران می ماند. این در حالی بود که ایران سالانه یک میلیارد و پانصد میلیون دلار برای کرایه معطلی کشتی ها می داد.
در سال 1354، 8000 کامیون برای حمل و نقل خریداری شد که به علت نبودن راه مناسب و نیز عدم وجود راننده تعلیم دیده به ناچار از هند،کره جنوبی و پاکستان راننده استخدام کردند. جاده های ایران ظرفیت پذیرش کامیون های موجود را نداشت و پرسنل کافی هم نبود پس هزاران کامیون در انتظار راننده در بیابان های ایران از بین رفت.
او این مرحله از توسعه اقتصادی را تمدن بزرگ نامیده بود. تمدن بزرگ شاه جامعه جدیدی را نوید می داد که در آن صنعتی شدن در اوج قرار دارد،جامعه کاملا شهر نشین شده ،روستاییان تنها25% از جمعیت کشور را تشکیل می دهند.تقریبا همه کس جز شاه با توجه به امکانات موجود،توان مدیریتی نازل بر مدیران ،وضعیت زیرساختها،نهادهای نامکفی و نا کار آمد آموزشی ،نبودن توان تکنولوژیک کشور و از همه مهم تر بی تفاوتی مردم در برابر حکومت و غیره می دانسنتد که بر آوردن این آرزو جز محالات است. ویلیام سولیوان سفیر امریکا در ایران با توجه به عوامل گفته شده در مورد رسیدن به چنین اهدافی شک داشت بلکه به درستی مطمئن بود که چنین رویایی به کابوس بدل خواهد شد.او سعی کرد از طریق مشاوران درجه اول شاه وی را به منطقی فکر کردن وادارد. به گفته این دیپلمات برنامه ریزان ارشد اقتصادی هم به توجه به تنگناهای اقتصادی و مشاورهای بین المللی که داشتند از خطرات رویاهای شاه آگاه بودند اما جرات مطرح کردن آنرا نداشتند. مرغ یک پای شاه سرانجام کار دستش داد و به جای رساندن به دروازه تمدن بزرگ سقوط شتابان را به وی نشان داد.
محمد رضا شاه در جایی در می نویسد:
"من به شدت تحت تاثیر ژنرال دوگل بودم و وقتی او درباره فرانسه سخن می گفت می دیدم همان آرزوهای را بیان می کند که من برای کشورم در سر می پروراندم"
اولین اقدام اصولی و عقلانی جهت پیشرفت اقتصادی را در سال 1333 ابولحسن ابتهاج که رئیس سازمان برنامه(برنامه و بودجه) بود انجام داد.ابتهاج با کمک تیمی از اقتصاددانان ایرانی که از دانشگاههای امریکا فارغ التحصیل شده بودندو کمک های فکری و سازمانی بانک جهانی،و برخی موسسات پژوهشی برنامه های برای توسعه اقتصاد کشور طراحی کرد. ابتهاج معتقد بود که کار وزارتخانه ها اجرای سیاست هایی است که سازمان برنامه تنظیم می کند.این موضوع باعث برخورد جدی بین سازمان برنامه و وزارتخانه ها شد،شاه هم با نظر وزرا موافق بود و فکر ابتهاج را جاه طلبانه می دانست. سرانجام ابتهاج در 1338 کناره گیری کرد.
با این وضع باز شاه به جای پرداختن به زیرساختهای اقتصادی،در ظاهر در حال پیشرفته کردن ایران بود!
راز موفقیت در توسعه،جذب قدم به قدم تکنولوژی است و این کار تنها از طریق نیروی کار بومی امکان پذیر است.
منبع:
بررسی مقایسه ای توسعه اقتصادی در ایران و کره جنوبی 1341-1357
محمد امجد
((ما سابقه ۲۵ قرن استقلال و شاهنشاهی داریم و این سابقه ممتد به ما نیروی ملی خاصی داده است که شکست ناپذیر است))
تاریخ بر دروازه ایستاده است!
به بهانه 29 مهر ماه(روز صادرات) ترجیح دادم من هم چند خطی بنویسم. روزی که صدا و سیما صبحت آنچنانی از افزایش صادرات به 5 میلیارد دلار می کند. روزی که جوایزی به صادر کنندگان نمونه اعطا می شود و این خبر بارها و بارها از صدا و سیما پخش و پوشش داده می شود.
اما دریغ از نشان دادن واقعیات پشت پرده! هر چند در پست های قبلی هم عنوان کردم که رسانه های جمعی کشور و در راس آنها صداو سیما به عنوان یکی از ارکان اصلی و همچنین رسانه ای که پرمخاطب ترین رسانه هاست فقط وفقط مانند بقیه کارهای این دولت خوب ها را می بیند و بدها را نه! یا شاید هم ترجیح می دهند بد ها را نبینند تا دولت مهرورزتر جلوه کند!!!
هر چند که همه این ها تیشه به ریشه خودمان است...انگار سردمداران حکومت ایرانی نیستند!
صادرات همیشه یکی از مظلوم ترین مظلوم ها بوده است. آمار ارائه شده دولت صادرات را رو به رشد نشان می دهد و هر سال خبر از رشد فلان درصدی می دهد...اما هیچ وقت هم همزمان واردات 20 میلیارد دلاری را عنوان نمی کنند تا مخاطب باز هم در حبابی از اخبار خوش که اطرافش را گرفته محبوس بماند. یعنی تراز بازرگانی ما منفی 15 میلیارد دلار است(یعنی ما 15 میلیارد دلار واردات بیش از صادراتمان داشته ایم). حال این افزایش صادارت در مقابل سیل واردات بی رویه به چشم می آید؟
در مقابل دولت به جای ازاد گذاشتن نرخ ارز،آنرا ثابت نگه داشته تا از طرفی راه واردات بی رویه با نرخ ثابت ارز را باز گذاشته و در آن روی سکه با اتکا به فروش نفت و تامین بودجه کشور از این راه باعث افزایش تورم و به نوبه خود افزایش بهای تمام شده محصول تولیدی ایرانی می شود. تولید کننده ایرانی نیز در مواجهه با افزایش نرخ مواد اولیه،هزینه کارگر و ...مجبور به کاهش کیفیت محصول تولیدی برای رقابت با اجناس خارجی است. در این تنگنا دیگر مجالی برای صادرات حساب شده باقی نمی ماند. بگذریم از صادرات بعضی کالاهای صنعتی به برخی کشورها مثل عراق و افغانستان که فقط به دلیل نزدیکی بازار و نیز آشفتگی اوضای این کشورها انجام می پذیرد که این بازار هم در دراز مدت و با ورود کالاهای کره ای و ...از دست ایران خارج خواهد شد.

در حالی که تراز مالی چین تنها در یک ماه(دقت کنید فقط یک ماه!) گذشته امسال مثبت 23 میلیارد دلار بوده و ذخیره ارزی این کشور هم به بیش از 1000 میلیارد دلار رسیده است، دولت ما با این تراز منفی 15 میلیاردی و تمام کردن صندوق ذخیره ارزی دل هر انسان وطن دوستی را شاد می کند!و قطعا به شعار ریئس جمهور محترم قبل از انتخابات که دم از آوردن پول نفت سر سفره های مردم سخن می راند می رسند!
جالب این جاست که قسمت اعظم صادرات ما نیز محصولات پتروشیمی بوده است که در واقع در ادبیات صادراتی جهان کلیه محصولات پتروشیمی جزء صادرات نفتی محسوب می شوند. بقیه اقلام صادراتی هم فرش،پسته،زعفران،خاویار،مواد معدنی خام و ...است که جای خالی اقلام صنعتی که در این دنیا حرف اول را در صادرات می زند حس می شود. رشد صادرات وقتی رخ می دهد که تولید کنند داخلی قدرت رقابت با تولید کننده خارجی را پیدا کند.
متاسفانه این اواخر رشد قیمت نفت هم در بازارهای جهانی رمق اقتصاد بیمار ما را گرفته است.هر چند که به نظر عموم این افزایش برای ما خبر خوبی است اما بد نیست بدانید اولین ضرر افزایش قیمت نفت را کشورهای تولید کننده جهان سوم می کنند، چون در قبال فروش انرژی گران به کشورهای پیشرفته مجبور به خرید کالاهای صنعتی به قیمت گران تر از گذشته از آنها هستیم.
می ترسم وقتی به فکر بیفتند که:
بهار آمد،پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته،ماهی مرده بود اما


